ناشناس

صدای پایش مثل تیک تیک ساعتی بود

که لحظه خوش پایان انتظار را فریاد می کشید

لحظه ای بود به زیبایی قشنگ ترین گردش ثانیه شمار عشق

لحظه ای به معرفت یک عمق سکوت پر معنا

من بودم و تو

من نزدیک بودم و تو در دور دست افق ارزوهای من در چرخش

من میدیدم نزدیکیت را و ارزو میکرد روزی سر سپردن در عطر گیسوهایت

کجا جایی را برای بودن با خود و خلوت کردن با درون بیابیم

تو دور بودی و من نزدیک اما ثانیه ها نوید وصال داشت

من تو را خواهم دید و تو را به جشن خوشی ها دعوت خواهم کرد

ثانیه های عمرم پس از دیدارت مفهوم دیگر خواهد داشت

هوس نیست که با چرخشی بالا و پایین  فرو کش کند

مفهومت یعنی غرق شدن در آزادی محشر دوست داشتن

بیا با ما باش

بیا دمی بیاساییم از بود و نبودها

خودمان باشیم رهاو پر ارزو

زلف هایت را به باد نسپار

رشته عمر من به تار موهایت گره خورده

گره ها را باز نکن

مرا باد با خود خواهد برد و در بی نهایت تنهایی سرگردان خواهد کرد

با من بمان ای دوست

صدای پاهایت را حتی شده در ذهنم دور مگردان

نزدیک شو و بگذار ثانیه های در یاد تو بودن

تنها لذت بودنم باشد.

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
shiva

سلام شعر خوبی نوشتی ... یک حس پاک تویش جریان دارد... این آخرش که میگویی تنها لذت بودنم یک جوری به من یک حس خاص میده[گل]