دیدار

رفتم به گلزار

تنهای تنها

در بی صدایی محض

آهنگ بودنت را به گوش دل

شنیدم

دیوانه کسی است که نمی داند

گوشها پر است از

لذت شنیدن

باید به آن فرصت داد

شاید خوابهای درهم آشفته

هر شب نوید دهنده نقشه رهایی باشند

از زندانی که خود دیوارهایشان را برافراشته ایم

من برای بودن با تو

خود را گم کردم

بعد  دانستم

وجودم لبریز بود از تو

تا خالی نشدم از خود

وجودت را نیافتم

تو زبوری که آوایت را هر که شنید

گوشهایش را بر غیر بست

تو آفتابی هستی

که هر که گرمیت را چشید

بر یک عمر سرد بودن خود

زار زار گریست

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
مژگان

سلام .متن زیبایی بود.افرین.در کل وب خوب و خواندنی داری. ایشا... که همیشه موفق و موید باشید. خوشحال میشم بیایی و به من هم سری بزنید . فعلا به امید دیار...