خوشحالم

سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان دیده مردم روشنایی چه خبر خوبی

راستی چرا ما ادمها این همه متغیریم با یه خبر خوب زنده میشیم و پر انرژی و با یه خبر نا خوشایند تخلیه و بی حال و اعصاب خورد  اما بگذریم اینو می زارم برا یه وقت دیگه

می دونی چرا خوشحالم چون با کلی کلنجار رفتن با خودم کار نوشتن یه کتاب رو شروع کردم  مقدمه اونو هم زیر براتون اوردم تا بخونین

شما هم کتاب بنویسین و خجالت نکشین و این کار رو امروز شروع کنید فردا دیره

خوشحالم چون یه بار دیگه اومدم و دیدم پرشین بلاگم باز میشه یه مدت بود از دستش دادم بود خیلی نگران چهر کلمه حرف حسابم بودم که تو این وبلاگ خط خطی کرده بودم

خوشحالم که می بینم بازم زنده ام و دارم نفس میکشم و از زندگیم هم لذت می برم

اینم  مقدمه کتابم که میدم بخونی پیش از چاپ :Sundress%20Happiness.jpg

چند وقتي است كه قلم در دستم مي چرخد و هر از چندي باز ساكن در گوشه اي مي ايستد مثل ابهام از پرداخت يك قبض جريمه رانندگي در شك و ابهام بودم كه پرداخت كنم و يا اينكه پرداختش را به انتهاي  فروش ماشين سپرده و به لطف نظر مثبت شوراي حل اختلاف از پرداختش تا حدودي معاف شوم؛ برايم سوال بود بنويسم و يا خاموش باشم هر دو به جاي خود نوعي رسالت بودند كه اگر مي نوشتم بي حرمتي مي كردم به توانمندان نويسنده كه با قلم شيواي خود و با علم و دانش بسيار خود محق تر از من بودند بر نوشتن و اگر هم خاموش بودم  چگونه رد پاي عمرم را بر جاده زندگي باقي مي گذاشتم چگونه مي توانستم ثابت كنم كه من نيز بوده ام و چگونه اين تجارب عملي را كه حاصل عمرم بوده با خود به زير خاك برم و نگويم به ديگراني كه شايد دوست دارند بشنوند حرف دل ساده اي را كه بزرگترين دست آورد زندگيش را ساده گويي و ساده زيستن مي داند پس هنوز هم در ديار برزخ به كلنجار رفتن با خود دست در گريبان بودم كه قلمي برداشته و سخن اول را آغاز نمودم  نمي دانم كه تا به آخر خواهم رفت و يا اينكه باز شك و ابهام از نوشتن نيرويش بر من فراتر گشته و مرا مغلوب كند.

/ 0 نظر / 4 بازدید