باشد امشب که بباری

دل من را

به فراخی بگشایی

باشد امروز که با هر سحن

پاک و قشنگت

غصه را از دل من

باز گشایی

هر که گوید نفست جز

عشق و محبت

سخنی باز دگر

 بر سر احساس بر آرد

به تو گویم که مرا از نفست

جز همه احساس

سحن  هیچ نیارد

من و تو عاشق دهریم

و همه شاهد این امر

تو بیا تا دل من

در نظر پاک نگاهت 

همه فریاد برآرد

تو عزیزی و من

در طلب عشق نگاهت 

 همه عمر م حیاتم

سحن عشق بر آرم

به فدای سر دیوار تو گشتن

همه دنیا ببخشم

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
آریانا آریارمن

درود بر شما دوست مهربان واندیشمند نوشتارتان را خواندم و باری دیگر شما را ستودم آمدنتان همواره موجبات خرسندی و خشنودی مرا فراهم نموده و در این دوران بی کسی هدیه ای نیکوست. در انبوهی از پشته های پریشانی به نشانه های سفیهانه ی لحظه ای درنگ زا خیره شده ام و در افسانه ای مدهوش وار گرسنگی یک لبخند را بر خود حمل می کنم،شاید در شباهنگام تنهایی با بالهای فرشته ای از سوی سزاران خونخوار یا فرعونیان بدکردار برخورد کرده ام... بیایید و بگویید دوره ی ما کدام است:عشق بازی با بالهای خسته در هجوم نگاه های آلوده؟ یا تبلور احساسی خموش که او را به ناچار باید عشق نامید؟ چشم انتظار قدمهای نورانی شما در سرای ترک خورده ام هستم. امید است همواره نیکو،سربلند،شاد و جاودان تا بیکران در پناه یزدان باشید. تا درود و دیداری دیگر بدرود