قالیچه ای پهن کردم

در تراس خلوت خود

آرام قرمز نشستن خورشید را

در تبلور زیبایی های تو

به نظاره نشستم

با گوش دادن به

صدای شر شر آب جویبار همیشه جاری

روحم را به طراوت دعوت کردم

جشنی گرفتم

و یاد تو را

میزبان شدم

چه با ناز نشستی بر صدر مجلس عشقم

و چه زیبا تکیه زدی بر بالشی

 برای آرامشت

از پر لطافت احساسم

گاهی می شود سر  داد

برای یک لحظه

حس بوییدن عطر گیسوان یار

گاهی می توان خود را تهی کرد

از هر چه بودنست

و وجود را در طبقی

هدیه کرد بر

نیم نگاهی به ناز

من برای آفریدنت سپاسگزارم

من شکر گذارم که دم می زنم

در هوایی که پر است از بازدم یار

گاهی مست گاهی هوشیار

همیشه در حسرتم

بهترین آوازها را از بر میکنم

که در دیدارت بسرایم

اما چه سود

 که با دیدنت

تمام حرفهای عالم

در کامم خشک می گردد

و لالیم جای تمام غزلهای از بر شده را

پر می کند

روزی خواهد رسید

که شرم را نهیب خواهم زد

روزی خواهد امد

که تمام جرات دنیا در

دلیری من بیمناک خواهد شد

و آنروز تو را می ستایم

که با بودنت بودنم را معنا بخشیدی.

/ 1 نظر / 4 بازدید
آدمخوار

سلام مثل همیشه عالی بود و من مثل همیشه از مطالبت استفاده کردم امیدوارم همینطور ادامه بدی خوشحال میشم به منم سر بزنی و نظرتو راجب مطالبم بگی پس منتظرتم[گل]