آتش

روزگاری

جنگیدن با شمشیر

پیروز ترین مردمان را

انتخاب می کرد

روزگاری

برای مرد بودن تعریفی

بجز پشت حریف را

بر خاک نهادن مفهومی نبود

روزگاری

مرد آن بود که

هفتاد زن داشت

و پادشاه کسی که

صد خانه را با هم نان می داد

روزگاری

چند توپ را به سبد نشاندن

یا بوسه زدن به چند جام خالی

افتخار می آفرید

روزگاری

خواهد رسید

که شنیدن نفس های

کودکانی که در بی محبتی

غلت میزنند

بالاترین افتخار خواهد بود

روزگاری خواهد رسید

که آتش نیفروختن

هنر مردان با خدا خواهد شد

آتش برای آنان

مفهومی جز گرمی نخواهد داشت

و آب

زمین های ناپاک را خواهد شست

نه بسان روزی که

سرخی

رنگ اول مردم است

آنان سفید را

به هیچ رنگ

نخواهند فروخت

آنان نان را به هیج رو

از دهان گرسنگان نخواهند گرفت

و سنگ را به هیچ قیمت

بر پیشانی

دشمنانشان نخواهند افکند

آنان می دانند

در دنیایی که هر روز

بدیی میمیرد

جایی برای

ذبح خوبی نیست

جایست برای

آفریدن مهرها

و زنده کردن محبت ها

دنیا آن روز به دانایی

استوار خواهد بود.

 

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
آریانا آریارمن

درود بر شما دوست نیک سرشت و ایرانیم از اینکه بسیار دیر به تارنمایتان آمدم،از شما پوزش می خواهم و امیدوارم مرا بخشیده باشید. نوشتار و حضور همیشگی شما را در تارنمایم دیدم و شما را در این پاسداشت دوستی بی همتا می ستایم و امید است لیاقت خود را به خوبی نشان دهم. بر لب پرتگاه سبک بالان از گیسهای بهم تابیده ای در حال سقوطم و نگرانی سقوط و مرگ اشکها آزارم می دهد. گویی که باید در زمان وداع اشکهایم را نثار جاودانگی یک ظهور شرمزده کنم.... بیایید تا در جشنمان غریبه نباشیم. منتظر آمدنتان هستم،دست بر زیر چانه و در کوچه ای بی رهگذر. پاینده و شاد و سربلند باشید تا بیکران. قلمتان تا بیکران،جاودانه باد. تا درود و دیداری دیگر بدرود

آریانا آریارمن

درود بر شما دوست باوفا و پارسی سخن نیک اندیشم از اینکه بسیار دیرهنگام به دیدارتان آمده ام پوزش می طلبم و شادمان و شرمگین از مهربانی هایتان که همواره مرا به یاد دارید و به سرای ترک خورده ام قدم می نهید. این روزها قدری گرفتار مشکلات زمینی شده ام و با آزمونهای پروردگار دست و پنجه نرم می کنم و امید دارم به یاری او هرچه زودتر به گذشته ی نیک خویش که همانا با دوستانی چون شما بودن است بازگردم. طینتها ترک خورده اند و جای دست ها و چنگالها در تن فریادها اسیرند، ناله ها بوی تظاهر گرفته اند و آرزوها چون بتی به سگالی خشمگین درآمده اند و در بستگی رویاهایم جدال افکار پلیدم با غمزه های خدا پدیده ای است شگرف و دیدنی..... فضایی است مشوش و دلهره آور،جای رقص قلمها،زیرا در هوش سردرگم خود نگاه ها به سخره کشیده اند راه رفتن بر روی نخستین پلشتی ها پیکار امواج نگاه با قداست جانم،جلوه ای دیدنی را پدید آورده است زیرا که زمین خالی از رقصنده هاست.... به دیدارم بیایید تا غمزه های خدا را در این زمین خالی برقصانیم و فضای دلهره ها را رنگین کنیم. امید است پایدار و پای برجا در سایه سار ایزد یکتا باشید. تا درود و دیداری دیگر بدرود