دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

سپهر

خنک بارانی می  بارید

لطیف نسیمی می چرخید

خاک خوش بوی

یاد شیرینی های دنیا

فراموش کردن هر بی محبتی

نشستن و فکر کردن

چه باید کرد

بود یا نبود

رفت یا ماندن

آنروز که دیدی تمام دنیا

زندانی کوچک است برای نفس نا کشیدن

آنروز که دیدی در تمام دستهای جهان

دستی برای فشردن نمی یابی

یا آنز مان که اسرار در دلت تلمبار می شود

و گوشی را محرم آن نمی یابی

آن زمان باید

به فکر تغییر خود باشی

به فکر رنگ عوض کردن و انتخاب

لباسی جدید

لباس قبلیت

نه تو را برازنده است

 و نه دیگران به دیدنش دلشاد می شوند

گندم در زیر ریزش نرم محبت

نانی می شود

به دندان مسکینان

ما نیز بر سفره مسکینان دعوتیم

چون آنان هستند ما نان می خوریم

گندم با دیدن ناله های پنهان آنان

ما را به طعام دعوت می کند

اگر فریاد  خاموش مسکینی نبود

ما کی لذت باران محبت آسمان را می چشیدیم

خدا می داند که تنها روزی را آسوده خواهیم بود

که محبتی را به دل خریده باشیم

ولی باز چون گمراهان

نه به فکر دل به دست آوردن

که بکار دلشکستن مشغولیم

تا کنون کف پاهایت را به لذت جاری شدن

آب جویباری خنک سپرده ای

تا کنون در سکوتی فارغ از جهان

گلبرگ گل سرخی را

از صمیم قلب بوییده ای

چه چیزی را می توانی در دنیا

هم سنگ نوازش کردن گردن اسبی کهر

در دامنه کوهساری باران خورده باشد

لقمه ای نان گرم تازه از تنور در آمده

را با چه ذائقه ای می توان هم تراز نمود

آیا گران خواهد بود که دمی با خلوت خود

با یاد  شیرین نگار خود  در سکوتی پر معنا

بیاساییم

چرا راه دنیا را گم کرده ایم

چرا به فکر اینیم که هر چه بار سنگین

غم وهجر و زجر و تنهایی است

 در کوله بار عمر خود جمع کنیم

چرا نمی خواهیم بدانیم

برای خوب بودن وقت کم است

چرا نمی دانیم برای فکر غم کردن

هزاران هزار سال دیگر

در سکون پر سکوت خود وقت داریم

تا بی اندیشیم

چرا زن نمی داند

چرا مرد نمی فهمد

چرا همه برای شنیدن

صدای قلب های عاشق کر می شوند

چرا همه برای گفتن یک جمله محبت آمیز عشق

لال شده اند

باید زمزمه کرد

نشست ر لب جوی و گذر عمر بدید

باید با ترانه ای آرام

خوشی ها را مرور کرد

 و به احساس بالی داد تا

پرواز را بیاد داشته باشد

وقت کم است

برای خوب بودن

برای خوب ماندن

جیر جیرک می داند

که تا زمان هست باید آواز خواند

ماهیان می دانند

که تا فرصت باقی است شنا باید کرد

من و تو نیز  باید بدانیم

برای گله و زاری زمان بسیار است

برای گفتن دوستت دارم

وقت به اندازه سقوط یک

گلبرگ از سر شاخه درختی بهاری

نا پیداست.

 

   + رضا ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢
comment نظرات ()