دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

پادشاه

پادشاه دستور می داد

اول و اخر تصمیمات او بود

 می پنداشت سالیان سال

جهان تنها به اسم او می چرخد

سر مست بود از سواری بر اسب مراد

تا ابد و دهر لجام اسب را

ترمزی نبود

او بود که می راند و می ایستاد

خوب ها را بد می کرد و بد ها را خوب

خوب  او بود و بد

چیزی بود که نمی خواست

سفرها طعامی داشت که می پسندید

و جنگل ها درختانی داشتند

که او بر سایه آن آودن را

ترجیح می داد

رعیت بدنبال لقمه نانی بودند

که از خوان بخشش او

به عاریه گیرند

و مردمانی نیز نان می خوردند که

پایبوسی  را هنری جاودانه می پنداشتند

دنیا را باید آباد کرد

خرابی خانه مور

باری به دوش آدمیان نیست

شاه رفت

و به ما درسی داد

عالم را داشت و نداشتش

و بود و نبودش

نیرزد به شکستن یک دل

به جاری کردن یک اشک

به تیره کردن زلال

دوست داشتن ها

   + رضا ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱
comment نظرات ()