دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

شادی

او آمد

و مرا در تنهای در آغوش شادی کشید

سالها آمدنش را

با سرخی دیدگانم

به انتظار کشیدم

و روزی آمد که از هر روز

به آمدنش بی امید تر بودم

صدایش آرامشی بود

که  به گرمی گرفتن روحم را

هدیه آورد

چه زیبا لحظه ای است

دیدن و نشستن بر بالین عزیزی

که شنیدن صدای نفس هایش نیز

برای تداوم زندگی کافی است

او آمد

آرام و با وقار

 با ناز و به سبکبالی ترنم باران عشق

وجودم را در آغوش کشید

و هستیم را معنا بخشید

مرده ای بودم بین زندگان

و نا امیدی بین امید واران

او مرا با آمدنش

امید امید واران کرد

رخسارم با دیدن رخسارش

به قرمزی عطر یادها مبدل شد

من و او را می خواستم

و هیچگاه نمی پنداشتم آرزویی

برای باز دیدنم در اوهام او باشد

اما او آمد

گاهی در میان جمعی تنهایی

اما من امروز با آمدنش

در میان تنها شدگان جمع ام

فریاد در دلم به پرواز آمد

چه خوب آمدی

و چه خوبتر که مرا با آمدنت

وجود بخشیدی برای آمدنت شعری از احساس

برای هر دوی ما به یادگار گذاشت

 با آمدنت آفریده خواهم شد

رفتنت را به تصویر ذهن نخواهم کشید

که بی تو بودن را

برای آنان که دوست داشتن را می فهمند

مفهومی نیست

تو چون نسیمی فرحبخش

پُری از لذت بودن

پُری از احسان لذت شاد بودن

با تو غم را نمی توان تصور کرد

تو پاکی و حس بی گناه بودن

تو همچون حس مظلومی

که هیچگاه

خدا ظلم ظالمی را بر آن اجازه نخواهد داد

تو قدیسی برای اعتراف کردن

که با بودنت

می توان تقدس را فراموش کرد.

 

   + رضا ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٠
comment نظرات ()