دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

صنم

 

خواب بودم

و از پر خوابی خود دلشاد

نوای تو را شنیدم و بر بارش ترحمت

آشفته گشت خواب بی خبریم

دانستم برای خوب زندگی  کردن

باید بیدار بود

باید سر تا پا حواس بود

گوش بود چشم بود و احساس بود

غفلت ماری است

که ما را به بی عاری نیش می زند

ما مسموم سمش می شویم

خود ار فارغ می کنیم از هر چه باید است

و بر نباید ها عادت

گاهی دری بر ما باز می شود

از آسمانی به کرامت بخشش  او

ما را می خواند و به ما می آموزد که بودن با او را بر هر بودنی

ترجیح دهیم

تو در را بر رویم گشودی

مرا به خود خواندی

 و چون کور بودم و چون کری گوشهایم را

پر کرده بود تو را نیافتم

خود گم شده ای بودم که

صدای نفیر هیچ صوری خفتگیم را آشفته نمی کرد

گاهی نبودن نعمتی است

گاهی ندیدن لذتی را به تو ارزانی خواهد کرد

که هیچ وقت آنرا را ندانی

کاش سر سپرده درگاه تو

در آن روز که مرا خواندی

می دانست برای با تو بودن

فرصت همیشه نیست

من قدر تو را تنها در

نبودت دانستم

من لذت دیدن را در کوری محض لمس کردم

آیا باز دل زیبایت مرا به خود فرا خواهد خواند

ایا بدی هایم  حوصله رحمت تو را سر نبرده اند

بی امید نیستم

که سالهاست مرگ را بر بی امیدی

ترجیح داده ام

می دانم که روزی خواهی آمد

و مرا به جنگل زار زیبای تمنای تماشای

خود دعوت خواهی کرد

به من بال خواهی داد به من آنچه بی آنم

عنایت می نمایی

مرا به جشن زیبایی ها دعوت  خواهی کرد

من لباس جشنم را

با سوزن گریه های شوق 

و نخ تمنای دیدارت دوخته  ام

چرا نفس های تو

پر است از لذت بودن

چرا هوای اطراف بودنت

عشقی است به التماس زنده بودن

چرا من که هر روز بی تو

کوله پشت ثانیه های سنگین بودنم را

تحمل می کنم

در کنار احتمال بودن یادت

به ابدیت می اندیشم

مگر تو نفس احیا گرت را از کجا یافته ای

چگونه مرا تا بدین حد

تا بدین مرز شیفته لطافت بودنت نموده ای

من به هیچ کس محتاج نبودم

تو مرا به برده ای

سراپا مشتاق بردگی

تعویض کردی

نمی دانم  چرا

با یافتن تو خود را گم کرده ام

نمی دانم چرا از این گم گشتگی

حاضر به یافتن نیستم

حاضر به حل گشتنم در وجودت

کاش می شد من

خونی بودم که در تو جاری است

کاش من لبخندی بود که بر لبانت است

کاش برق شوقی بودم

در عمق چشمانت

کاش گردی بودم بر راهت

کاش تنها بودنم را بودنت مفهوم می داد

کاش تو می دانستی برای

سرگردان مهر تو بودن

چقدر بی تابم

کاشکی مردم می دانستند

 همه چیز خوب است

بد را من و تو برای

آزردن درونمان آفریده ایم

مرا به خاطر داری؟

مرا می شناسی

من همان سر گشته ام که هر

بامداد تنها

 ذره ای احتمال دیدن یادت

درک انتظار تا غروب را

برایم مفهوم نمود.

 

   + رضا ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
comment نظرات ()