دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

منتظر

دیرگاهی است

که از

پرواز پرستوی قشنگ

به سفیدی دلش

می نگرم

دیرگاهی است که

هر روز غروب

چشم در راه رسیدن دارم

چشم گاهی بر در درگاهی

می لغزد

تا کجا باز یکی

یار سبکبال درش بگشاید

دیر گاهی است که

درگاه دلم

خلوت هر آمد وشد است

دیگر امروز به هر فردایی دلشادم

بسکه دیروز به من

چون گذشت تاریخ گران سخت گذشت

بسکه دستم هر روز به تمنای وصال دستی

پوچ در خلاء دستان عزیزی می گشت

نفسم

در میان هوس و عشق

سرگردان است

هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی

هر چه گشتیم در این شهر ندیدیم یاری

روزگاری به یک جنگل سبز

یک چنگل پر عطر هوس

خویش را بر سر بالین تو زیبا دیدم

که نگاهت به چنان معصومی

خفته از بوسه و تنهایی بود

شرم کردم که لب خویش بدو بفشارم

بعدها فهمیدم

که تاوان شرم مرا

تو به یک عمر به خود خفتن خود

پرداختی

دیرگاهی است

که در درگاهت

خفته و خسته و بی جا هستم

باشد آن روز که در بگشایی

لذت پاک مرا

با دو دست پر ناز

با دو چشم زیبا

با نگاهی پر شده از آتش عشق

بگشایی.

 

   + رضا ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٧
comment نظرات ()