دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

بی صاحبی

گوارایی بود و بغلی آرامش

پروازی بود و لذتی بی پایان

احساسی بود برای سبکی

برای رقصیدن در باد

برای ابراز نیاز

آنزمان که هیچ بدرقه ای نمی تواند

خوشبختی را از ما

دریغ کند

ما خود به دنبال استقبالیم

بدنبال آغاز دیدارهای جدید

نه پایان های مکرر

نه دربدریهای بی انتها

تبسمی زیبا در

لحظه ای پایان بخش

گاهی می تواند تلخترین

گریه ها باشد؛

 

درد بی صاحبی

هم برای خود دردیست

گاهی درد

صاحب دار بودن از

درد

بی صاحبی دردناک تر است

هر که می خواهد

صاحبی باشد برای قلبی که

صاحبی ندارد

می توان نیازها را به فریاد آورد

می توان گفت

که انسان

به آزادگی خویش سبک می گردد

می توان گفت که عمر همه صد روزه ما

ارزش این همه با صاحبی و بی صاحبی

خویش نداشت

تا به یک لحظه نگاه باز کنیم

خواهیم دید

که همه عمر

به بی حاصلی منگ گذشت

که همه عمر ندانسته بطالت کردیم

. ندانسته همه

ثروت خود

گاه بر یک هوس پوچ

نهادیم به باد

لذت ناب پری وش بودن

به یکی لحظه پوچ خوشی خویش

فراموش نمودیم همه

یادمان رفت

که رنگ گل سرخ  خوش ناز

هست زیبا ترین

عشق هزاران

 در

همه هفت جهان و ملکوت

 

گوشمان کر شده از

رقص شبنم بر گل

که به هنگام سحر

رخت به رفتن دارد

باز خواهم که شبی

غصه بی یاری خود

به سبدی پاک و سبک بر بندم

و به نیل خروشان جهان اندازم

تا که شاید روزی

خنده ناز طفیلی بینم

که به من می گوید هوست پوچ نبود

نیل طفلی چو موسی به تو

ایثار نمود.

   + رضا ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳
comment نظرات ()