دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

عشق

روزگاری است که هر دم

سر هر خاطره کوچک خود میشینم

یاد دستان ملیحت

همه دنیای مرا

 می گیرد

ز بر خاطره های گذران

چو به دقت نظری می خواهم

رنگ رخساره زیبای تو را

بر همه رنگ جهان

زیباتر،

مهر چشمان تو را

 

میبینم

من به دلشادی خود

می خندم

چون به یادم آید 

همهء ثانیه های پاک

بودن با تو

که به زیر هوسی خوش آهنگ

که به دور از غدغه

پر استرس

 انسان بودن

در سکوتی پر مهر

آسودیم

و چه خوش بود زمانی که

همه قدرت خود

در کلامی  پر احساس

نهادیم و به هم می گفتیم

بی تو بودن هرگز؛

با تو

 یک عمر

خوشی  باید کرد

قول دادیم

و سخنهای فراوان گفتیم

که جهان بی رخ یار

هیچ رنگی ندارد

 به صفا

که دل بی عشق نگار

کاسه ای خون

نمی باشد بیش

گر که میگفت کسی

که شبی باز در این خاک

سحر خواهد شد

که سر ما

نباشد به یک بالش عشق

لحظه ای چند نگا میکردیم و سپس

از ته دل خنده پاک

که چنان حرف سخیف

جز به خندیدن ما هیچ ندارد پاسخ

دیدی اما امروز

که فلک باز ز 

هر چرخش خود

بازی سخت دگر آرد پیش

من کجا یار کجا

تو کجا عشق کجا

همه تنهایی پر

خلوت ما

پای بوس قدم

پاک تو در خاطر

پر یاد

من است

قدمت پاک 

که من

چشم به دروازه دیدار تو

آذین کردم

 

   + رضا ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱
comment نظرات ()