دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

ترس از گفتن حقيقت

چند روزی میشه میبینمش همش بفکرم میفته بهش بگم که بهترین دوست منه اما هر بار که جلو میرم تا حرفمو بزنم یه چیزی بین شرم و ترس نمی زاره راحت باشم انگار دارم سنگین ترین لحظات زندگیم رو میگذرونم وقتی که تو فکرم تا بهترین لحظات زندگی خودم رو باز سازی کنم

هیچ وقت این حالت عجیب وقتی بین دوستام یا اقوام یا رفقای قدیمی خودم که هستم برام پیش نمی آت فقط وقتی این احساس رو حس میکنم که مابین بهت بودن و یا نبودن با او سردرگم هستم

 میگم اینقدرا که میگن هم سخت نیست فقط باید چشام رو ببندم و حرفمو  راحت بزنم اما وقتی چشام رو میبندم میبینم هزاران هزار فکر مربوط و نامربوط بهم هجوم میارن اینه که می فهمم هیچی نگم بهتره تا حرف بزنم

دوستی داشتم که دوست داشتنش برام یه آرزو بود هر وقت میدیدمش حسرت گفتن دوست دارم برام همینقدر سنگین بود که به  خودم بقبولونم که دوسش ندارم

خلاصه برات نوشتم تا یه کم سرک بکشی به خلوت درونم به اون چیزی که درونم هست و هیچ وقت نمی تونم به هیچ کس بگم درونم وجود دارد

خوش باشی تو که برام عزیزی نمی شناسمت اما دیدن نگاهت رو خط نوشته هام بهم انرژی میده تا برات باز بیشتر بنویسم.

   + رضا ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
comment نظرات ()