دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

 

امتحان داشتم مثل همیشه احساس نا خوشایند بلد بودن و نبودن همراهم بود و دوشادوشم داشت مرا نظاره می کرد نمی دانستم باید در پنج دقیقه آخر تا آغاز جلسه چه مطلبی را که نمی دانستم مطالعه کنم تقریباْ مطالب زیادی وجود داشت که نمی دانستم بهمین خاطر از خیر خواندن در دقائق آخر گذشتم و نگاهی به ساعت انداختم البته این برای دهمین بار برای یک ساعت گذشته بود که اینکار را می کردم . دلهره و استرس کمی داشتم گفتم شاید زودتر نشستن در کلاس درس باعث شود اقلاْ به یمن دوستان خوبم محل بهتری را که کمتر تحت  نظارت و نگاه تیز بین ممتحن جلسه قرار گیرم . هنگام ورود به سالن امتحان دوستم را دیدم که او نیز سر و وضعش نشان میداد وضعیتی بهتر از من ندارد به گرمی زیاد با هم دست دادیم و مثل کسانی که مصیبت مشترک دارند همدیگر را صمیمانه درک می کردیم بحث بالا کشید چه باید کرد یاد رمان روسی چه باید کرد افتادم کاری نداشتیم بکنیم در این لحظات باقی مانده توکل به خدا کردیم. در دل خود گفتم خدایا مثل همیشه اینبار رو هم بهم کمک کن من هم به عوضش سعی میکنم بار دیگه حتماْ با آمادگی وارد جلسه امتحان شوم می گفتم خدایا من نمره خوب در این آزمون نمی خوام فقط کمکم کن تا بتونم نمره قبولی رو کسب کنم و مجبور نباشم دوباره تو این امتحان شرکت کنم میگفتم خدا تو خیلی مهربونی من فقط ازت می خوام آبروم رو حفظ کنی جلو دوستام کم نیارم یه وقت نشه من از این درس بیفتم و دیگه اون تصویری که دوستام از من تو ذهنشون ساختن تغییر کنه و خلاصه دیگه آدم درسته مجموعه من نباشم.القصه نشستیم سر جلسه سوالات رو توزیع کردند و من تنها و آروم نشستم  به سوالات نگاه کردم یه چند تایشون رو به یمن اطلاعات قبلی جواب دادم یه نفر اون ور تر قیافه هراسان من و دوستم رو دید از اون آدم لوطی ها بود تیپش نشون میداد که با صفاس خلاصه شاید هم به چشم من هر کسی اون لحظه یه لبخندی بهم میزد احساس با صفایی بهم دس میداد خلاصه منم ازش هر چی نمی دونستم برا خودم و دوستم سوال کردم و نوشتیم

حالا تقریباْ مطمئن شده بودیم تا ۱۷ یا ۱۸ میگیریم نکته جالب اینجا بود به دوستم گفتم پاشیم بریم گفت نه بزار اون سه تا سوال رو هم جواب بدیم بعد بلند شیم با هزار شرمساری دوباره مزاحم رفیق تازه آشنامون شدم و جواب اونا رو هم ازش گرفتم خلاصه دوستم شاد و خوشحال از سر جلسه بلند شد و بهم گفت حالا بریم من هم از ممتحن مهربان و همکلاسی درس خونمون که تازه باهاش آشنا شده بودم خدا حافظی کردم و بلند شدم میدونی به چی فکر میکردم؟

فکر میکردم ما آدما چقدر طماعیم اولش به نمره قبولی و ده هم میشه راضیمون کرد ولی وقتی تا ۱۷ رو هم بهمون میدن دنبال بیست میگردیم دیدم تو زندگی همش همین هستیم فقط می خواهیم بیشتر داشته باشیم و به اونچه بهمون دادن و روزی ما بوده قانع نشدیم بهمین خاطر هیچ وقت لذتی رو هم تجربه نمی کنیم  طمع داریم و سیر هم نمی شیم

   + رضا ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٥
comment نظرات ()