دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

گزيده ای از تذکره الاولياء

تذكره الاولياء(عطار)

نقل است گبري را گفتند كه مسلمان شو گفت: اگر مسلماني اينست كه بايزيد مي كند ،من طاقت آن ندارم و اگر اينست كه شما ميكنيد ،بدين هيچ احتياج ندارم!

بايزيد بسطامي گفت:مي خواهم زودتر قيامت برخاستي تا من خيمة خود بر طرف دوزخ زدمي كه چون دوزخ مرا بيند سست شود ،تا من سبب راحت خلق شوم؛

گفت: به صحرا شدم عشق باريده بود و زمين تر شده ،چنانكه پاي به برف فرو شودبه عشق فرو مي شد؛

و ندا آمد اي بايزيد چه مي خواهي ؟ گفتم آن كه هيچ نخواهم!

گفت سوار دل باش و پياده تن

يا چنان نماي كه باشي و يا چنان باش كه نمايي؛

گرسنگي ابري است كه جز باران حكمت نبارد؛

گفت: اسباب دنيا جمع كردم و به زنجير قناعت بستم و در منجنيق صدق نهادم و به درياي نا اميدي انداختم؛

نهايت حال اولياء بدايت حال انبياء است؛

مردم ظاهر تورا مراقبت كنند و حق باطن تورا؛

جنيد گفت فتوت نزديك من آن است كه فتوت خود نبيني و آنچه كرده باشي آن را به خود نسبت ندهي كه اين من كردم، ابو حفض گفت : نيكوست اما فتوت نزد من آنست كه انصاف بدهي و انصاف نطلبي 

   + رضا ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٧
comment نظرات ()