دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

عشقم

دیدی عشق را

اروم میلغزید

روی شیب تنهایی ما

و با لاک های زرد نوک ناخن
هایش

تنهایمان را در آغوش گرفته
بود

وخستگیمان را می خراشید

می دیدم گوشه چشمان زیبایت
گاهی

نگاهم را به گره زدن می
خواند

تو آهسته زیر لب زمزمه
میکردی

میدیدم می گویی به دلتنگی:

تورا عاشق نخواهم شد!

می دانستی و میدانستم

 که حرف چون بازی و چرخش زبانی است بی مقصود

در دهانی که

که هر جا می باید بجنبد می
ایستد

هر جا سکوت لازم است چون
تازه رقاص

می لرزد

نگاهت تیز تر از هر عشقی
قلب رامی سوزاند

قلب پر تپش می سوخت

قلبی که با یک نگاه می
ایستد و با نگاهی دیگر میرقصد

چه خوب گفت سهراب

دست عاشق در دست ثانیه
هاست.

یادت امد ان شب کنار برکه

در رقص پر طناز اب

مرمر نگاهت

وجودم را برد به جشن
ستارگان رقصان شب

بیا چون آن شب باز آغوشم
را هدیه بگیر

برای آرامشی  بی پایان

بیا نگاهم را بر روی زلف
سیاهت

 برای عمری به عاریه داشته باش

 از این پس

هر جا خواهی رفت

سنگینی نظرم را بر پیچ و
تابت

هدیه خواهی داشت

دلم در هر بالا و پایین
رفتنی

نگاهت  را بدرقه خواهد کرد

نگذار هیچگاه دیواری

حتی از جنس شیشه 

تلاقی نگاهمان را محصور
کند

نگذار هیچ دستی پیوند انگشتان
 را

سد کند

گرمی نگاهت را دریغ نکن

عاشق سوختنم

بگذار ذوب شوم در دیدارت

و چون ذره ای دود

 که با سوختن تکه چوبی خشک برهوا میخیزد

باقی از من اثری نباشد

مرا بسوز در لذت دوست
داشتنت

مرا ببر در غربت خاطره های
قدیم

ای کهنه عشق همیشه تازه

می خواهم غرق شوم

در مارپیچ زمزمه های
شیرینت

در لاله های پر لطافت و
نرم دوستی هایمان

در کوچه باغهای نم خورده
از ترنم باران معرفت

شبی یا روزی

نگاهت را به چشمانم لحظه
ای دعوت کن

و بگذار نوازش انگشتانم

قرار موهایت را بر هم ریزد

وهر تار موی به جای بچرخد

که انگشتان میرقصاندشان

بگذار مژه هایت

به سرمه سار تاری شبان
سیاه من

که بی تو بودن را خوب می
داند

رنگ گیرد.

مرا بسوزان

لذتی دارد خاکستر عشق بر
باد دادن.

   + رضا ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۸
comment نظرات ()