دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

برگ و باد

افتاده  بر زمین

نسیمی کم جان را به انتظار میکشد

میداند اگر کمی شانه هایش را بلغزاند

شاید نسیمی  برش دارد 

 با خود ببرد به شهر  آرزو

شانه هایش دیگر طراوت سبزی بر درخت بودن را

مدت هاست وداع گفته

خش و خش ذراتش که هر روز بیشتر ولش می کنند

کم کم مثل صدای باد در لابلای برگ های رقصان

بگوشش عادت یافته

باد چرخی زد

عمری به چشم انتظاری نسیمی بوده

امروز طوفان پیش دوان است

وای خدا چه بالا ترس دارد

کاش زمین می نشستم

کاش طوفان بر میداشت زورش را از ذره ذره  زردی تنم

اما یادش آمد زمین جای خوبی نیست

انتظارها بسیار و شاید روزی لگد مال شدن زیر پای رهگذرانی

که دوست می  پنداشتشان

وای چه تند می رقصی طوفان

هرچند نای ماندن رقصت را ندارد تن نحیف

اما تا آخرین جام با تو  می رقصم

طوفان مرا ببر به سرزمین پایان بی کسی

طوفان مرا ببر به آنجا که پر اند چون منانی که مرا منتظرند

   + رضا ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٠
comment نظرات ()