دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

عشق و ترس

داشتنش دردی است و نداشتنش درد دردناکتر

مثل مردی که روی میخ میخوابد

و فریاد می زند به به چه خواب شیرینی!

نفست باز ؛نفست بسته

آتش درونت هر روز شعله ور

آب سردی نمی خواهی برای

کم کردن عطش ترس خود

می دانی یا نمی دانی

عشقت بر بادت خواهدت داد

در خلوت تفکر خود

چنگی بر گیتار

گلوی تازه  کردن با نوشدارویی دیر گاه

صحبت رفاقت و پرهیز و معرفت

صحبت به گوشه ای  پرت کردن

دوست داشتنی های خود

صحبت به خانه بردن تمام اسرار

و قایم کردن اشک ها در تنهایی

روزی بالاخره درهای دل بسته را خواهم گشود

و به شلاق نگاه های بیگانه اعتنایی نخواهم کرد.

روزی تو را دیگر مخفی نخواهم برد  به گلدسته خلوت تنهاییم

آشکارا فریاد می کشم

من بی تو هیچم و با تو هر چیز که تو خواهی

روزی که شاید به کوتاهی یک لحظه باشد

خواهد آمد

که ارزش  قربانی کردن عمر دراز را خواهد داشت

روزی که دستهایت بی هیچ فاصله ای

ذوب شده در میان انگشتانم

نیاز را طلب خواهد کرد

بگذار دیوارهای خانه نیز 

گوش های همیشه باز خود را تیز کنند

من عاشق خواهم شد و عشقم را فریاد خواهم زد

حتی اگر معشوق

برگ خاطراه بیش نباشد.

 

 

 

   + رضا ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
comment نظرات ()