دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

خستگی

همه نگاه ها غمگین بدنبال شوقی بیهوده

هوا را جستجو می کرد

غم بود که می بارید

از دلهای که هرگز گمان شادی آنان نمی توان کرد

غم بی وقار تر از همیشه

خم کرده بود پشت طاقت را

چقدر غم سنگینی

چقدر کمر طاقت من ناتوان

باز بازوهایت را سفت پیچیدی بدور گردنم

باز تمام بودنم را زیر مشت سفتت نابود کردی

چقدر سنگینی ای غم

چرا به صدای خرد شدن استخوانهایم قانع نمی شوی

چرا تنها مردن پر از دردم خاطرت را آرام می کند

مگر من بجز نا خواسته بودنم و ناخواسته خود را به تقدیر تو سپردن

گناهم چیست

چرا غم دستهای نحس خود را بر نمی داری از

سر و کول زندگی نکبت بار

چه میشد بجای سایه منحوس سنگینت

بوسه ای بودی به یاد خوشی های من

آنگاه هم اینچنین

در لابلای پیچیده ترین کوچه عمرم

در تاریک ترین دخمه خلوت تنهایم

باز بدنبالم می گشتی

چرا تو که اسمت تمام بدبختی ها را خلاصه می کند

تنها دو حرف است

غ م

شاید غ تو از غروب عاریه گرفته اند آنجا که نور می رود و با خود

هر چه امید است پشت قله های بی کسی و تنهای فراموش میکند

میم خود را شاید عاریه گرفته ای از مردابی سرد و همیشه خاموش

که آخرین بار آب بازی ماهیان را در خاطر خود بیاد نمی آورد

چقدر بارت سنگین است ای غم

مگر خودت مرا در کشیدن این بار سنگین یاری کنی

 

   + رضا ; ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۳
comment نظرات ()