دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

ساده

ساده ام

کلمات ساده و بی تکلف

آشنا به گوش کوچه

آشنا به گوش خاطرات کودکانه

جایی که نه تنهای بود و نه دلتنگی

جایی که همه

شلوغ بودند و در تکاپوی اطراف

می آمدند و غیب می شدند

آشنا نبودند و غریب خوانده نمی شدند

دلبری معنا نداشت همه دلبر بودند

دایی ها مهربانترین و زیر تقلای اطرافیان

عمه ها باز دوست داشته ترینها بودند

مشکل خرید توپ بود که هیچ کس برایش پولی نداشت

هر چند بند کفش های همه سفت بود برای بازی

هر چند همسایه ناراضی هم

هر روز که کمی دیر می شد

دلواپس آمدنمان بود

کوچه را آب میداد و زیر لب غرغر می کرد

باز توپهای پلاستیکی در خانه ام را خواهد کوفت

یا رود من برگشته و بر درب خانه می کوبد

یاد تاولهای کف پا چه شیرین گشته اند امروز

اگر می دانستیم

تاولهای دردناک دیروز امروز چقدر شیرینند

تمام کودکیمان را می دویدیم

کودک خواهم شد

و بزرگ بودن را به کناری پرت خواهم کرد

بگذار مردمان از دیدنم حسرت خوردند و

لبهای خود را بر گزیدن بوسه زنند

اما من کودک خواهم ماند

و ساده خواهم گفت  حرفهای را

که نزدنشان سنگینی است بر دل

باری است بر دل

بگذار هزیان مرا با تلخ تبسمی بخوانند

من کودکانه خواهم نوشت

شاید گوشی عاشق پسند

با شنیدن هزیانهای بی پایان من

به یاد آورد

خاطراتش را

می دانم عکس خود را نخواهد دید

در آیینه زنگار خورده

اما این برکه مواج برای

انان که خوب میبینند

پرده ای از خاطراتشان را

نمایان خواهد کرد.

 

   + رضا ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٦
comment نظرات ()