دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

پاکی

سیاه بودم

از بدی پر

از پاکی خالی

آیینه را نمی بینم امروز

از دیدنش شرمنده ام

زلال او جای پر کردن

نقش های عجیب را نخواهد داشت

ارزو می کردم

کاش نبودم

کاش زندگی دکمه ریست داشت

کاش میشد تا رسیدی تا آخر خط

هم چیز را خط خطی می کردی و باز

کاغذ سفیدی دیگر در دستانت بود

دوباره از اول می نوشتی

دوباره باز کاغذی سفید را

پر می کردی از نقاشی های زندگیت

و این بار زیباتر

و این بار بی ریاتر می کشیدی داستان بودنت را

بارها با خود گفتم

باز از اول اگر روزی کاغذی یافتم

زیباتر رسم خواهم کرد رسم مردانه بودن را

اما هر بار گفتم باز بار دیگر

هر بار زشت تر شد نقاشیم

شاید اولها که بی ترس تر می کشیدم

بی ریاتر نقش می زدم

امروز پر شیله پیله تر

کاش امروز نقاشی ان روز اولم را قبول می کردند

من فرصتی نمی خواهم

کاش امروز مثل دیروز بیشترین گناهم

دزدیده نگاه کردن تار مویی بود

که به زیبایی می پرستیدم

کاش امروز  سر بسته ترین رازم

شکستن شیشه همسایه با سنگ دستم بود

هر چه بزرگتر پر شیله پیله تر

کی بدیم پاک خواهد شد

کی زلال خواهم شد چون کودکی در حوض عافیت

شنا خواهم کرد

و بی ریا گونه

به تو خواهم گفت دوستت دارم

امروز دیدمت و باز مثل هر روز

نگفتمت که تو تنها دلیلم برای بودنی

نگفتمت که دوستت دارم

و باز مثل هر روز گناهکارتر

و باز سیاه بودم

باز از بدی پر

از پاکی خالی 

 

 

   + رضا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢
comment نظرات ()