دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

راز

غر و لند م یکنم با دل خود

نفرین نه

نق می زنم به اعصاب و روحم

قدرت فریاد کشیدن نیست

همه گوش ها نامحرمند

باید حرف خود را به آینه نیز نزد

او هم شاید روزی حرفهایت را بفروشد

آینه هم شاید روزی خطر شکستن را

در چند ثانیه ای خود ببیند

و آنگاه داد خواهد زد و خواهد گفت آنچه را

نگفتنش برایت مهم است

من نق میزنم به دل خود

از دلم نیز گاهی می ترسم

میترسم آخر روزی او نیز تاب نیارد

رازم را فریاد زند

زبانم را بخرد و در بیتابیه من

و در ناهوشیاری من

حرفهای دلم بر زبانم جاری شود

هوشیار خواهم ماند

اما ترس از رازگشایی دلم

خوابهایم را آشفته کرد

دلم شاید روزی در حضورت فریاد برارد

داد زند که تو را دوست دارم

که تو را می خواهم

که بودنت بر بودنم ارجع است

که هر روزی خواهم زندگی کرد

که تو باشی

که آرامشی

که سکوتی و لذتی.

   + رضا ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۳
comment نظرات ()