دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

پری

سلام کردم

با نگاهی به کف و سقف

چشمانی که می توانست ببیند همه چیز

الا تیز نگاه چشم شوخ یار

نگاه با عصمت

نگاهی سراسر ناز و تنعم

سبکبال و آتش گون

حسی غریب بود

که باید چشید تا دانست

عمر بی حرکت می ماند

و تمام زندگی حسرتی است از گذر آن لحظه

که چرا گذشت

که چرا نماند

صدای داشت آن لحظه

چون فریاد کشیدن لال ها در غوغای درون دل

چون جمع شدن تمام حسها در یک لحظه و یک مکان

هر روز نگاهها تلاقی می کرد

هر روز بی انکه حرفی جابجا شود

گذره ها رد پاها را ثبت می نمود

تنها همین رد و پا امیدی بود

شاید روزی فاصلخ کمتر شود

حسی عجیب

چون فقر و بی نیازی توامان

چون درد داشتن و

بی نیاز به داروی هر طبیب

گاهی به یک لبخند سراپا سرور و شوق

گاهی عبوس و تار

هر روز انتظار

هر ثانیه بی او بسان

سالها فراق

همیشه دو چشم

خیره به دروازه در اتاق

شاید بیایدش

شاید دمی دل او رحم آیدش

بر عاشق ستم کشیده بی نوا

شاید اگر گرسنه گذارم سر به خواب

آید به خواب من

شاید اگر تمام خوب عمل های روزگار

من هم عمل کنم

او باز آیدش

رحمش رود به دل زار منگ من

هر روز بی نسیب ز عشق و ناز او

با قلب خود عهد دگر کنم

افسانه های عاشقانه بهر او ز بر کنم

دیدم شبی بخواب نخی تار موی او

مستم هنوز

از نفس مست یاد او


   + رضا ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
comment نظرات ()