دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

بازارچه

صبح بازارچه پر بود از شلوغی

هیاهو فریاد می زد

مردم یا در طلب قوت

یا در رد قوت

با هم مسابقه ای ب یبرنده گذاشته بودند

مگس ها به مهمانی پر باری دعوت

پیرزنها کنار سطل های نیمه خالی

نگاه رهگذران را می پاییدند

گدایی تنهایی را مسئلت می کرد

مرد چاق چهار کیسه پر بار بدنبال داشت

بارکش ها بدنبال باری

و کیسه فروشان ؛ خرید را تمنا می کردند

نگاه  خیره ماهیان تازه

گوسفندان اصلاح کرده

بازارچه را به نگاه می پاییدند

غریزه شکار

در بازارچه  موج می زد

مردمان در پی کار در پی قوت

بی خبر از قارو قور شکم های گرسنه

بساط جشن را از سفره بازار می چیدند

همسایگان سیر بی خبران غوغای گرسنگی

آواز شور حیات

در رگ های بازار جاری است

کار تلاش عشق گرسنگی و سیری

شعارهای که بر سنگفرش بازارچه

نقشی به قدمت جاودانگی دارند

 

   + رضا ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
comment نظرات ()