دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

پرواز

بال زدن را دوست دارم

آنگاه که در آغوشت گرفتارم

آنگاه که هیچ راهی بجز اسیر شدن در

گرمی آغوشت

پیش رویم نیست

رهایم از هر چه بودنیست

و پایدار در ابدیت

آنگاه که بال زدن را

در تور دام اسارت

به مزاق احساس می کنم

ساکت و آرام

تمرگیدن در دام قیود را

دوست نخواهم داشت

و با آخرین رمق

با آخرین نایی که از دیدنت

کسب شد

زورهایم را در بال های خود

جمع خواهم کرد

و تو را فریاد می کشم

و رهاییم را التماس خواهم کرد

روزی در قفس

بالهایم به پره های تیز

ناملایمتی گیر کرد

آنگاه فهمیدم

چقدر با درد بال زخمی

می توان خوشبخت بود

در جهانی که

امیدی به شکستن

درههای قفس نمی باشد

درد زمانم را پر کرده بود

و مجالی برای دلتنگی باقی نماند

آری بال خواهم زد در آغوش یادت

 

پرندگان کوچ را

هر سال تکرار می کنند تا

لذت آزاد رقصیدن را

بیادمان آورند

تا فراموشمان نشود

روزگار برای پرواز ما تنگ نیست

   + رضا ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۸
comment نظرات ()