دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

بی غمی

می توان مست شد

با بزرگان رقصید

میتوان خنگ شد

هیچ نفهمید و بر همه کس خندید

که هیچ نمی فهمند

می توان شلنگی برداشت

عمر را گذراند با آب دادن

به گیاهانی که کم طعم خشک آبی را چشیده اند

می توان زندگی را تنها دعوای مداوم دو زوج دانست

یک روز دعوا کننده ای کم یک روز زیاد

می توان بر تختی نشست و گفت به به چه خوب می دانم

مثل من نیست نبوده و نخواهد آمد

میتوان عمر را با کشیدن سنگینی غم بر دوش گذراند

و هیچ دم نزد

تازه گاه گاهی هم نیش تا بنا گوش باز کرد و فریاد زد

به به من چه خوشبختم!

   + رضا ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۸
comment نظرات ()