دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

دلواپسی

قلم چرخید و باز رقصی کرد

دل های تاریکش بروی صفحه سیاه نمایان شد

ردی گذاشت

فکرت را ریخت بروی کاغذ

خالیت کرد

قلم رقصی کرد و باز بیقرار شد

رازهای سر به مهرت باز نمایان گشت

تو دیگر خالی خالی هستی

هیچ چیز مخفی قایم نشده در درون سینه پر جوهرت

نوشتی از دلواپسی های بیشمار زندگی

هر روز سدی را می شکنی و هنوز نفست از راحتی شکستن سد فارغ نشده

دیواری میبینی بلند تر پیش رویت

چند در بگشایم به دشت رهائی خواهم رسید

چند رودخانه پر خروش دیگر را  باید شنا کنم

بکجا باید پنا برم

از این همه آبشار پر خروش

که بناگاه و بی خبر بر سرم فرو می ریزد

دلواپسیم کی تمام خواهد شد

کی لبخند ارام بودن را بر لب خواهم چشید

کجا دستم را خواهی گرفت

به کدام کوچه امدنت را به انتظار گشم

نشسته ام بر کوچه بی کسی

چشم به راهت هستم

روزی بیا و دلواپسیم را دوا کن

من تو را منتظر خواهم نشست

من گرد پای تو به دیدگان خواهم کشید

امید آمدنت نفسم را در رفت و آمد همراه کرده است

زود بیا تو را منتظرم

 

   + رضا ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۸
comment نظرات ()

گفتگو

هر چه گفتم صداقت بود

هر چند گوشها نامحرم شنیدن صدای صداقت بودند

اما دریغ نکردم از بر زبان راندن آن

می دانم امروز برای صداقتم دست نمی زنند و هورا نمی کشند

مهم نیست

وجدانم صدای زلالش را به گوشم رسانده

بگذار مردم بشنوند و بر زبان تند شوند

بگذار آزاد باشند برای آنچه از تو آزادیش را دریغ می کنند

تو اما حرفت را نترس بزن

و دلت را خالی کن

مطمئن باش

روزی در خلوت خود

تو را خواهند ستود

که می گفتی آنچه درونت بود

و لباس ریا را سالها پیش به آبهای پر تلاطم رودخانه سپردی

که خود را تطهیر کنی

بهای پاکیت

دوست نداشتن بود

بپذیر این بها را

   + رضا ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٦
comment نظرات ()

خستگی

همه نگاه ها غمگین بدنبال شوقی بیهوده

هوا را جستجو می کرد

غم بود که می بارید

از دلهای که هرگز گمان شادی آنان نمی توان کرد

غم بی وقار تر از همیشه

خم کرده بود پشت طاقت را

چقدر غم سنگینی

چقدر کمر طاقت من ناتوان

باز بازوهایت را سفت پیچیدی بدور گردنم

باز تمام بودنم را زیر مشت سفتت نابود کردی

چقدر سنگینی ای غم

چرا به صدای خرد شدن استخوانهایم قانع نمی شوی

چرا تنها مردن پر از دردم خاطرت را آرام می کند

مگر من بجز نا خواسته بودنم و ناخواسته خود را به تقدیر تو سپردن

گناهم چیست

چرا غم دستهای نحس خود را بر نمی داری از

سر و کول زندگی نکبت بار

چه میشد بجای سایه منحوس سنگینت

بوسه ای بودی به یاد خوشی های من

آنگاه هم اینچنین

در لابلای پیچیده ترین کوچه عمرم

در تاریک ترین دخمه خلوت تنهایم

باز بدنبالم می گشتی

چرا تو که اسمت تمام بدبختی ها را خلاصه می کند

تنها دو حرف است

غ م

شاید غ تو از غروب عاریه گرفته اند آنجا که نور می رود و با خود

هر چه امید است پشت قله های بی کسی و تنهای فراموش میکند

میم خود را شاید عاریه گرفته ای از مردابی سرد و همیشه خاموش

که آخرین بار آب بازی ماهیان را در خاطر خود بیاد نمی آورد

چقدر بارت سنگین است ای غم

مگر خودت مرا در کشیدن این بار سنگین یاری کنی

 

   + رضا ; ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۳
comment نظرات ()