دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

قدر

عیدشد

رخت بگی نگی یه جورایی درخشید

دل همه ادما به دیدن روی زیبات جلا گرفت

کنجی نشستم

یادم اومد که چه قدر نشناسیم

چقدر؛قدر رو به جا نمی یاریم

حتی وقتی شباش میرسه

بازم قدرشون رو نمی دونیم

اسممون رو باید می ذاشتن

قدر نشناس

از اسم انسان هم بلند تر بود هم قشنگ تر و هم با معنا تر

چرا بهمون میگن انسان

شاید آن سان بودیم مثل اولیمون که اسمش ادم بود

شاید می خواستن بگن ما

ان سان هستیم

تکرارش کردن شده انسان

ولی من میگم اونایی که

شبای قدرش میگذرونن و قدرش رو نمی دونن

مثل خود من

نباید بهشون بگیم انسان بهتره صداشون کنیم

قدر نشناسا

اونا قدر رو نمیشناسن

مثل ما قدر نشناسا

   + رضا ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۸
comment نظرات ()

هدیه شیطان

در دست فرشتگان بود

شیاطین دزدیدنش

در کادوی زیبا تقدیم کردند به انسانها

برداشتنش و افکار ثبت شد

ذهن هویت یافت و حک شد بر گردش روزگار

بادها و بارانها گزند نرساندند به پابرجا بودنش

بودنش را قدر دانستند و برخی زجر

چرا دزدیده شد شعله معرفت

بدکاران به ان دستبرد خواهند زد

نسل ما منحطط خواهد شد

راه را کج خواهیم یافت و عمر بشر را کوتاه  خواهدشد

زمین پر خواهد شد از انان که نباید باشند و نایاب از پاکان

خوبها کمیاب چون جواهر بدان مثل ریگ بیابان

این افکاری است که در ذهنها می چرخید

چه باید کرد

باید پس فرستاد هدیه شیطان را

او را به خود او واگذاشت

زمین را حفظ باید کرد باید فکر عمر مردم بود

درههای بهشت را باید گشود و در کنار جهنم دربانانی گذاشت تا ادمها

نا خواسته وارد آن نشوند

گناهان را در همین دنیا باید شست

دنیای دیگر راحت تر خواهند بود و جهنم کم  سر و صدا تر

ما بهشت را پر میکنیم

نمی دانند چقدر خوبیم ما

بگذار ندانند ابدیت به آنان خوبی ما را خواهد گفت

ما جانشینانیم بر زمین

حمکش برای ماست و ما مجریان حمکش

خدا بهشت را با ما ساخت با ما بود که مشورت کرد 

راستی اگر دنیا جهنمی نداشت

بهشت به چه مفهوم بود

 اگر تشنگی نبود آب ارزش داشت

اگر جوی  نبود کسی به فواره ها خیره نمیشد

اگر دست ها از هم جدا بودند کسی قدر عشق را نمیدانست

بوسه مفهومی  پیدا نمی کرد ومردم  ولع زنان در طلبش

ارام و قرار داشتند

ما بهشت را پر خواهیم کرد

ما سفره شیاطین را جمع می کنیم

گستردن سفره بهشتیان وظیفه ماست

بگذار جهنمیانی که قلیلند تا ابد گرسنه بمانند

خدا خود بر ما وظیفه گذاشت

تا سالار باشیم بر بدکارانش

هدیه را به شیطان باز فرست

بگذار در درک الافسل خود

بسوزند

و ما بر ارگ های سنگین بر افراشته

تکیه زنیم

بر اقتدار خود ببالیم

  

 

   + رضا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٧
comment نظرات ()

لحظه ها

گفتارم هدیه ای است

گوش ها را صفا می دهد

تو شمسم شدی

یک عمر زیستم

شبی با تو بودن را

بر یک عمر زیستنم

ترجیح دادم

مسیحم شدی زنده ام کردی

دیدمت جانم را در اغوش کشیدم

و دانستم معنای زندگی

می تواند گاهی بیشتر از بودن باشد

لذتی است

دانستن و یاد دادن

زیباست دندانهای سفید فهم را

به نمایش گذاشتن

لبخند خواستن

دل بردن و ناز کشیدن

زیباست زندگی بودن

بودن با تو

و لحظه ها را به سرعت باد طی کردن

   + رضا ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۳
comment نظرات ()

خواب دیدن

خواب دیدن نعمتی است

رفته یاران را شنیدن ،نعمتی است

دیدن انکس که دراوقات پیش

بود همچون مونست بس نعمتی است

دیدن انان که در ایام عمر

بود همچون تکیه گاهی نعمتی است

خواب ان یاقوت یاران نفیس

در میان بزم دیدن نعمتی است

خواب مرحوم پدر در فراق خاطرش

در میان سبزه دیدن نعمتی است

با همان اخم و خوشی های دلش

از زبانش مهر دیدن نعمتی است

من به پاکوبی جانان میروم

روز وصل پاک یاران نعمتی است

انکه حاکم بین خوبی ها و بد اخلاقیت

فرق بیند حرف گوید، نعمتی است

گاهی از ناچاری دنیا و چرخ

دام صیادان شدن بس نعمتی است

مرده بودن به ز بی عاری کشیدن بار خویش

مرد بودن مرد ماندن مرد رفتن نعمتی است

   + رضا ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦
comment نظرات ()

کبوتر

کبوتر جان

چه خوش پرواز بال میزنی

چه می خرامی در فضایی بی تعلق

بالهایت باز

بالهایت بسته

پرت سبک و تنت ارام

کبوتر جان

جای من نیز ابرها را ببوس

و آزادی را در آغوش بکش

پرت را بگستر بر هر چه زیبای است

تو که مثل من پای در بند نیستی

تو  که مثل من زیر بار نفست تنگ نشده

اما سینه سفید تو کجا و جای زخم های کهنه من

بر زجر کشیده تنم کجا

تو یک بال میزنی و کلی در هوا جلوتر می پری

من زیر بار نفس بر شدم و پاهایم معنای حرکت را فراموش کرده

صد تا مثل تو را بر دوش میکشم

بارم را سبک کن کبوتر

بی بار نمی خواهم زیست

اما تو بارم شو

تو که حس بودنت با سبک بالیت

سبک بارم می کند

   + رضا ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳
comment نظرات ()

نفس

پر میزنم در وجودت

به بال بال کردن در یاد خیالت عادتم دادی

مرا اخت کردی با امیختن در بوی خاطراتت

اموختم رسم دوست داشتن را

رسم دوست داشتنی بودن را

یادم دادی که دنیا را نشخوار نکنم

بچشم طمع لذتهایش را

و با شادی هایش لحظات سنگین غم را

تحمل نمایم

دوستت دارم تنها پر کننده ارامشم

تنها خالی کننده غمم

تنها ماندگارم برای همیشه

تنهایم نگذار

که بی کس بودن

دردیست بی مرهم

و جنون از با بی کسی هم اغوش شدن

اسان تر است

پیشم بمان و مرا بخواه

تا در خلا معلق نباشم

پرم  کن از بودنت

پرم کن از لمس کردنت

از دوست داشتنت

و از نفس داشتنم

 

 

 

 

   + رضا ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢
comment نظرات ()