دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

تقصیر

اشکال از کیست

اشکال از منی است که به همه میگویم بله

اشکال از من است که نه گفتن برایم دشوار ترین کار است

اشکال از قاطعیتی است که من ندارم

اگر قاطع باشم دیگر مهربان نیستم

همه سوار خواهند شد بر کولی که بی پشتی است

بر کولی که جل ندارد فقط خالی است برای سوار شدن

سوار شوید من اماده ام بر کول من قرار گیرید

دنیا هیچ کس را نگذار که سواری خوردن را فراموش کند

اشکال از من است که هر کس فحشی داد لبخندی زدم

هر کس توهینی کرد

بر گوش بزرگواری فراموش کردم

من ماندم و تمامی تحقیر ها

تمامی انچه بر نابودی ادمک ها کافی است

من ادمم یا ادمکی

یا باد بادکی در دست باد

انگاه خوبم که باد مرا به رقص در اورد و

دیگران بر رقصم شاد

اگر بادی نوزید و زمین خوردم من

تکه کاغذی نشخوار بزان

تقصیر از من است

که مستحق بی احترامیم

چون ندانستم قدر احترام

به پا مال شدن هر چه حق است که دارم نیست

   + رضا ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۳
comment نظرات ()

بوسه

دوستت میدارم

دیدن دوستان را

هر چند صدای تنهای گوش فریاد را کر کرده

دوست میدارم باریدن باران را

هر چند سقف ها ی پوسیده بی کسی

 سخت سست است

دوست میدارم نسیم دل انگیز

انچنان که پارهای وصله هایم را باد

نمایان نکند

کجایید تا چتری شوم بر

خیسی باران خوردگیتان

کجایید تا لانه ای شوم زیر شیروانی

برای سردی بی کسی و تنهایتان

من به گلبرگ حسرت خوردن را

سالهاست زیر پا له کرده ام

چون سختی تمامی سفتی های دنیا را

بر شقیقه هایم بارها حس کرد هام

و لی هیچ وقت حتی به مخیله خالیم

فکر له کردن شقایق ها را

نیاوردم

دوست میدارم من این

تند بوسه های رفاقت

بر پیشانی با تو بودن

   + رضا ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٢
comment نظرات ()

 

دوستت دارم

با تمام احساسم

فریاد میزنم

دیروز رفتی سر کوچه عافیت

چند قدمی پیاده روی کنم

دیدم در نیکمت بی خیالی

جوراب هایت را

پرت کرده ای و پایت در

خنک اب عافیت

احساس بی خیالی میکند

لباسی پوشیدم و جنسش را

بر رخ تمام بی لباسان دنیا

نشان دادم

گفتم من ردایی دارم که هیچ کس ندارد

به من گفتن سلاطین

رداهای بی همتای خود را ی بخشیدند

بر کسانی که دوستشان داشتن

من ردا نمی خواهم

من پرواز را دوست دارم

بالهایم خستگی را نمی پسندد

ازادم کن

بگذار در اتش های بی کسی و تنهای خودم

پر پر زنم

   + رضا ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٩
comment نظرات ()

کاش می دانستیم

 کجا می توان اسوده ارمید

و دید قطار نازک مورچگان را

بر کنار اسودنی ابدی

که در ردیفی بی همتا

پیکر خسته را تا

سکونی بی نهایت

بدرقه می کنند

سکوتی که تا ان روز

که جای زمین و اسمان

تعویض خواهند شد

ادامه خواهد داشت

ایا به زندگی با عینک درایت نگاه کرده ای

دیدی ان روز را که ارام از خود خواهی پرسید

این همه دروغ چرا این همه تقلا برای که بود

چقدر حسرت خواهی خورد وقتی

دستانت دیگر رمقی برای گذاشتن

تکه نانی خشک و سرد

در کام گرسنه ای بی پناه ندارد

یادت خواهد امد به تمام دلهای که شکستی

تمام اخم هایی که بر دیگران کردی

و تمام لب هایی که می توانستی بخندانی و نخنداندی

چقدر حسرت خواهی خورد وقتی خواهی فهمید

ارزشمند ترین ارزش های دنیا

الماس ها و طلاهای پر برق نبود

خده ای بد بر لبان نازک و باریک کودکان معصوم

که محبت را گدایی می کردند

و تو نفروختی محبتت را

حتی با یک نگاه پر احساس

خوش بحال تو

که فارغ از همه هیاهوهای  من بودنت

ارام پاهایت را در رود عافیت دراز کردی

و بی خیال به تمام دلشکستنی ها

بر چشمانت تنها عینک خوبی بود

و ندیدی هر چه بدی کردند دیگران در حقت

و تمام وجودت ارزویی بود برای

خنداندن لبهایی که مستحق خندیدنند. 

   + رضا ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٥
comment نظرات ()