دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

 

چیزی خواهم بود متفاوت

نه مثل دیگرانی که یکنواختند

نه مثل همه

میدانم تنها خواهم بود

تفاوت را دوست دارم

تفاوت در خوبی تفاوت در زیبایی

گاهی به مژه بر هم زدن پروانه ای هم

خیره خواهم شد

زیر سم اسب ها را نظاره خواهم کرد

نمی خواهم مورچه ای انجا غرق شود

دیوانه نخوانید مرا

به این جور ناز خریدن دمخوارم

زندگیم متفاوت است با دیگران

که نه از دل بریدن نگران می شوند

و نه معنای دل شکستن را درک کرده اند

 

 

 

   + رضا ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٥
comment نظرات ()

پلک و پرواز

پلک نخواهم زد

من تو را ارزان به دست نیاورده ام که

اکنون در کنارت حق پلک زدن داشته باشم

من چشم از تو بر نخواهم داشت

حیف است بودن و نفس کشیدن و با تو  نشستن

و لحظه ای را به بطالت پلک زدن

از حضورت غافل شد

من لب تکان نخواهم داد

حیف است در حضورت

لحظه ای به ببازیچه حرف زدن

غافل شوم از شنیدن گل واژه های

ترانه های صدایت

من به گوش هایم مدیونم

که صدایت را هر روز و هر ثانیه

در سیاه چاله ترین دخمه های تنهاییم

می شنوند و دلیلی می شوند بر بودنم

من رقص لبانت را

احساس دوست داشتنت را

به دنیا نخواهم داد

من وجودت را احساس می کنم

من بودنت را به حس دل فریاد می زنم

با من باش

که بی تو بودن

با نبودن یکی است

 

 

   + رضا ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٦
comment نظرات ()

شادی و لبخند

رقصی خواهم کرد

شوری خواهم آفرید

لبخند می زنم

به تمام دنیا

من جز شادی چیزی نیستم

زیبا ترین لحظه لبخندی است

که می نشانم بر لبهایت

و بر لب آنانکه با دیدنم می خندند

چون دوستم دارندسایه لطفش بر سرم

سایه او تنهایم را پر خواهد کرد

حضورش پر است از زندگی

هر گوشه نشانی است از لبخندش

چه زیباست دوست داشتن

چه زیباست فهمیدن معنای بودن با او

همیشه پر خواهد شد

زندگی با اوست که می ماند

نباید گذاشت

گل خندها بر طاقچه خاطره ها

خشک شوند

باید آب داد معنای شادی را

دور کرد پریشانی اضطراب نرسیدن

سفر آرام خواهد بود

بازگشتش زیبا تر

 

 

   + رضا ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٠
comment نظرات ()

راز

غر و لند م یکنم با دل خود

نفرین نه

نق می زنم به اعصاب و روحم

قدرت فریاد کشیدن نیست

همه گوش ها نامحرمند

باید حرف خود را به آینه نیز نزد

او هم شاید روزی حرفهایت را بفروشد

آینه هم شاید روزی خطر شکستن را

در چند ثانیه ای خود ببیند

و آنگاه داد خواهد زد و خواهد گفت آنچه را

نگفتنش برایت مهم است

من نق میزنم به دل خود

از دلم نیز گاهی می ترسم

میترسم آخر روزی او نیز تاب نیارد

رازم را فریاد زند

زبانم را بخرد و در بیتابیه من

و در ناهوشیاری من

حرفهای دلم بر زبانم جاری شود

هوشیار خواهم ماند

اما ترس از رازگشایی دلم

خوابهایم را آشفته کرد

دلم شاید روزی در حضورت فریاد برارد

داد زند که تو را دوست دارم

که تو را می خواهم

که بودنت بر بودنم ارجع است

که هر روزی خواهم زندگی کرد

که تو باشی

که آرامشی

که سکوتی و لذتی.

   + رضا ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۳
comment نظرات ()