دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

قهر و آشتی

قهر با آشتی دست داد

قهر گفت

هیچ وقت دیگر آشتی را فراموش نمی کنم

من برای آشتی میمرم

آشتی گفت

تو خودذ قهری

چاره ای نداری که آشتی نباشی

نه اینکه آشتی را دوست داری

طینتت این است

تو با جدایی زنده ای

مرا با تو در آغوش کشیدنی نیست

یا تو هستی یا من

قهر گفت

من دست به تو دراز کردم

تو مرا جدا خواندی

من آغوش بر  کشیدم

تو رخ بر تافتی

من دستهایم سوی تو رهاست

چگونه با اینکه تو آشتی هستی

دست از من میکشینمی

نمی گوئی مردمان ببینند و بعد از عمرها سال

بیندیشند جای قهر و آشتی

سالها جابجا بوده و آنان امروز دانسته اند

تمام گناهان مرا بر دوش تو می نهند و تو را

بد گو و نا میمون می خوانند

آشتی گفت

بگذار ببینند و خود بیندیشند و قضاوت کنند

تو کیستی من کیستم

من همانم که هستم و تو انی که هستی

نه من نه تو آنی نخواهیم بود که مردمان می خوواهند

پس مرا از چشم مردم و زبانشان نترسان

چون اول و اخر دنیا

بر هر چه باشد بر چشم مردم نیست

بر زبان آنان نیز نمی چرخد

عدلی در کار است

و نظمی بر آن حاکم

آغوش بازت را بی پاسخ نمی گذرام

نه بخاطر دیدنی ها و گفتنی های مردم

چون مهر آشتی همیشه از عقلش بیشتر است

آغوش آشتی باز شد قهر آمد

هر دو یکی شدند و جز قهر

موجودی نماند

آشتی خود را فدا کرد تا قهر

با زمزمه زبان مردمان

آشتی را در حیاتش نمیراند

آشتی رفت

و قهر حاکم شد

آیندگان خواهند دانست

این قهر آبستن آشتی است

که خود را فدا نمود. 

   + رضا ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
comment نظرات ()