دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

دم خور

خوشبحال زندگی کردن با یاد خیالت

خوشبحال خوش بودن با ناز نگات

خوشبحال من که صفای درونت رو با احساس فهمیدم

خوش بحال همه اونایی که از صب تا غروب

یاد بازی با نگاهت هستن

خوشبحال دل من

خوشبحال دل تو

همه باید پا بزاریم جای پای صفای دل تو

دیدی اون روز که یواش نیم نگاهی به

غرورم کردی

من و هم زیر چشی خیره نظاره کردی

همه تن چشم بودم اما چشام رو بستم

تا تو چشمام

شرمندگی و عطش به دیدار رخت

داد نزنه

می دونم خوب دونسی اما خوشم به اینکه از

شرم نگاه دل من

چشای تیز تو هیچ چیزی ندید

کاشکی بودی و دل خوشی های طفل گونه این

دل بازگوش رو خوب میدیدی

کاشکی بودی تا یواشکی

از لبای ناز وجودت

دو تا بوسه دزدکی می قاپیدم

کاش بودی پرواز خیال دل من

پیش پاکی وجودت

پر پر میزد.

 

   + رضا ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٠
comment نظرات ()

کبوتر

کفتر جلد توام

تو مرا گر به دگر سوی بیاندازی باز

سر دیوار حیات پاک دلت

باز ماوای من است

راهی جز

 تنگ در آغوش خیالت نشستن

نخواهم هرگز

من به ایوان سر کوی رفاقت با تو

سخت دمخوار و  هواخواه توام

تو مرا ماوایی

آشنایی من و این دل من

از سر صدقه دیدار تو بود

تو مرا با خود من با دل من به رفاقت بردی

تو همو بودی که انگار تا روز ازل

من به دنبال دیدار نگاهش بودم

من و تو  از دیر باز

قبل بودن در این عالم خاک

یار و غمخوار بودیم

تو به من ناز خریدن آموختی 

من به تو بندگی محض

نشان دادن را

 

 

   + رضا ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٢
comment نظرات ()

طعمه

در برکه ای معلق

گاهی بدنبال شکاری جدید

طمع پیروزی داریم

گاهی چون بچه ماهیان ساده اندیش

خود طعمه ای هستیم بر قلاب دیگران

چقدر دوستت دارم

تویی که مرا بر طعمه کردی تا شکاری دیگر

بر زانوانت به سجده در آیند

چقدر دوستت دارم

که گذاشتی لذت زنده بودن را

با حضورت درک کنم

چقدر دوستت دارم که به یادم آوردی

چرا باید زنده بود و چرا باید مشقات حیات را به دوش کشید

تو بودی که مفهومی شدی برای تداومم

پاک و بی ریا صداقتت را در طبقی هدیه دادی

برق مفهوم فداکاری را در عمق  نگاه تو بود که دانستم

لبخند زیبایت را بعد از عمری مشقت

تنها می توان

به زیبا ترین ارمغان طولانی سفر بدبختیمان

معنا نمود

دوستت دارم

نه من تمامی رگهای بدنم یک صدا نام تو را فریاد میزنند

سلولهایم تو را می خوانند و

دوستیت را به دنیا فخر می فروشند

با تو بی نیازم

و بی تو جز نیازمندی سراندر پا فلاکت چه خواهم بود

تویی که می توان دوستت داشت

تویی که می توان با تو در تاریک ترین غارهای عالم

چون صاحب شبچراغی پر تلعلو تا ابد بسر برد

. هراسی نداشت از تاریکی غار و سردی دخمه ها

دوستت دارم نمی دانم به چه زبانی تعبیر کنم

دوست داشتنت را

کاش میشد فدا شد

کاش میشد گم نام در سردابی جتن سپرد

به امید اینکه ایم جانسپردن

ثانیه ای برای حیات تو مفید خواهد بود

تنها امید من به حیات

شب زنده داریهای است که با یاد تو هم آغوشم

مرا ترک مکن

ای عشق

من طعمه ای خواهم بود بر قلاب تو

اما مرا ترک نکن

ای عشق

دوستت دارم

   + رضا ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٧
comment نظرات ()