دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

آتش

روزگاری

جنگیدن با شمشیر

پیروز ترین مردمان را

انتخاب می کرد

روزگاری

برای مرد بودن تعریفی

بجز پشت حریف را

بر خاک نهادن مفهومی نبود

روزگاری

مرد آن بود که

هفتاد زن داشت

و پادشاه کسی که

صد خانه را با هم نان می داد

روزگاری

چند توپ را به سبد نشاندن

یا بوسه زدن به چند جام خالی

افتخار می آفرید

روزگاری

خواهد رسید

که شنیدن نفس های

کودکانی که در بی محبتی

غلت میزنند

بالاترین افتخار خواهد بود

روزگاری خواهد رسید

که آتش نیفروختن

هنر مردان با خدا خواهد شد

آتش برای آنان

مفهومی جز گرمی نخواهد داشت

و آب

زمین های ناپاک را خواهد شست

نه بسان روزی که

سرخی

رنگ اول مردم است

آنان سفید را

به هیچ رنگ

نخواهند فروخت

آنان نان را به هیج رو

از دهان گرسنگان نخواهند گرفت

و سنگ را به هیچ قیمت

بر پیشانی

دشمنانشان نخواهند افکند

آنان می دانند

در دنیایی که هر روز

بدیی میمیرد

جایی برای

ذبح خوبی نیست

جایست برای

آفریدن مهرها

و زنده کردن محبت ها

دنیا آن روز به دانایی

استوار خواهد بود.

 

 

   + رضا ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٧
comment نظرات ()

 

در هر زمان

دیدن رویت آرزوست

برای آنانکه خوب دیدن را می فهمند

در هر مکان

احساس عطر وجودت حدیثی است

برای آنان که احساسی دارند

آیا شود باز در

گدا سرای بی کسیم را بگشایی

و صدای قدم هایت راهرو تنهایم

را طنین انداز شود

دیدنت خود برای خودش

قصه ایست مکرر شنیدنی

گفتم بالاترین ثروت دنیا

با کدامین کلمه معنی می شود

گفت

هم صحبتی

فقیرترین انسانها آنانی هستند که

گوشی برای شنیدن ندارند و

محرمی برای

شکفتن خود

داستانهاست که در قلب

 آفریده می شوند

و با سکوت خود

انان را آرام به آرمگاهشان بدرقه می کنیم

برای گفتن احساسات خود

چون  

غریبی بزدل در

سرزمین گوشها می گردیم

چون رسم بی پروا گفتن را

نه اموخته ایم

و  نه گاهی میل به آموختنش را

در دل زنده میکنیم

گفتم عزیزترین

نفس ها برای کیست

گفت برای

آنکسی است

که وجودش تنها

آرامش است

و بجز خوبی

خبری نخواهد داشت

سوال کردم

و تو برای او

چه معنی خواهی داشت

تو همه فداکاری

 را در او معنی کردی

و خود چون سلطانی

 سر خوش از

لذت آرامش

بر ایثار او

 گذرا

نظاره خواهی

گفت 

لذت او در آرامش من است

و آرامش او

بجر با بودن من معنا

نخواهدداشت

گفتم روزی داستان

را از زبان او خواهم

شنید

شاید شنیدنی تر باشد

شاید حقیقت

در نگاه ها خفته است

که ساکتند

شاید زبان سکوت نگاهها را

باید دانست

و باید فهمید برای

دیدن حقیقت ها

چشم دل

کارا ترین است.

   + رضا ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٥
comment نظرات ()

رقص

به قلم رقص بدادم

امروز نشستم به بر

دل

 دو صد حرف بگفتم

با خود و دلم

درد و دلی  تنگ نمودم  

با خندهء خود راه

بر گریه ببستم

با سیلی خود چهره 

مشاطه نمودم

هر چیز که در دل

به دلم بار گران بود

امروز به خود گفتم

 و این بار به خود باز نهادم

امروز به رقصیدن گلها

دل خود شاد نمودم

امروز به سر گشتگی خویش

 غزلها بسرودم

یاد سر زلف تو

تمام هوسم برد

یاد دل پاکت

همه عالم ز کفم برد

من ماندم وتنهایی و زیبایی چشمت

از من نگیرش که به او

پاک اسیرم

   + رضا ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۱
comment نظرات ()

منتظر

دیرگاهی است

که از

پرواز پرستوی قشنگ

به سفیدی دلش

می نگرم

دیرگاهی است که

هر روز غروب

چشم در راه رسیدن دارم

چشم گاهی بر در درگاهی

می لغزد

تا کجا باز یکی

یار سبکبال درش بگشاید

دیر گاهی است که

درگاه دلم

خلوت هر آمد وشد است

دیگر امروز به هر فردایی دلشادم

بسکه دیروز به من

چون گذشت تاریخ گران سخت گذشت

بسکه دستم هر روز به تمنای وصال دستی

پوچ در خلاء دستان عزیزی می گشت

نفسم

در میان هوس و عشق

سرگردان است

هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی

هر چه گشتیم در این شهر ندیدیم یاری

روزگاری به یک جنگل سبز

یک چنگل پر عطر هوس

خویش را بر سر بالین تو زیبا دیدم

که نگاهت به چنان معصومی

خفته از بوسه و تنهایی بود

شرم کردم که لب خویش بدو بفشارم

بعدها فهمیدم

که تاوان شرم مرا

تو به یک عمر به خود خفتن خود

پرداختی

دیرگاهی است

که در درگاهت

خفته و خسته و بی جا هستم

باشد آن روز که در بگشایی

لذت پاک مرا

با دو دست پر ناز

با دو چشم زیبا

با نگاهی پر شده از آتش عشق

بگشایی.

 

   + رضا ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٧
comment نظرات ()

سلام

 

 

هیچ چیز زیبا تر از تو نیست

تو با همه دنیا متفاوت تری

هیچ کس جای احساس پاکی و

قشنگی تو را نخواهد گرفت

هر بار دیدن و هر بار لمس کردن

هر بار بوییدن و هر بار شنیدن

بجز با تو آغاز نخواهد شد

تو ادامه حیاتی برای بودن

تو هیچ پایانی را نداری

تو سر آغازی

آرزوی خوبی و آرزوی ادامه داشتنی

من سلام را به هیچ واژه ای

نمی فروشم

چون قیمتی را برای آن

متصورم نخواهم شد

من سلام را بیشتر از این عالم خاک می پرستم

که هر وقت بر رقیب وارد می شوم

ناخودآگاه و بدون هیچ مقدمه

به او سلام میکنم

که تمامی پیروزی دنیاها

ارزش نا سلامتی

دشمنم را نخواهد داشت

من دو گوش دارم

که از یکی سیلی خورده و

دیگری را برای سیلی دوم آماده کنم

نه چون سیلی خوری متبحر م

بلکه نوازش دست

دشمنم را بر گوش

احترام می دارم.

   + رضا ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٤
comment نظرات ()