دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

سفر

 

بین چکنم

چه نکنم های خود سخت در تکاپوییم

نمی دانیم ماندن مهم تر است یا

 

آغاز سفر به ناکجا آباد

رفتن به جایی که هیچ کس چشم انتظار

ورود قدمهایت نیست

یا ماندن در قفسی که پر است از

نغمه های تنهایی

خانه ماوایی است برای آرامش

و اگر در کومه  خود

به سراغ خردک هوسی آرامش

 

گشتیم و نیافتیم

راهی بجز نشستن و در انتظار

 

ابتدای حرکت بودن

 

برای خود نخواهیم پنداشت

داستان آغاز و پایان سفرهایمان

 

کتابی است بی پایان و بی آغاز

که هیچ کس بجز

 

غربت سفرهایمان

 

خواننده اش نیست

 کاش بودی

 

 و کوله تنهایمان را

 

گاه گاهی برای سبکی خاطر

 

رضایت خود

 

بر دوش پر مهرت می فشردی.

 

 

 

 

   + رضا ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۱
comment نظرات ()

بی صاحبی

گوارایی بود و بغلی آرامش

پروازی بود و لذتی بی پایان

احساسی بود برای سبکی

برای رقصیدن در باد

برای ابراز نیاز

آنزمان که هیچ بدرقه ای نمی تواند

خوشبختی را از ما

دریغ کند

ما خود به دنبال استقبالیم

بدنبال آغاز دیدارهای جدید

نه پایان های مکرر

نه دربدریهای بی انتها

تبسمی زیبا در

لحظه ای پایان بخش

گاهی می تواند تلخترین

گریه ها باشد؛

 

درد بی صاحبی

هم برای خود دردیست

گاهی درد

صاحب دار بودن از

درد

بی صاحبی دردناک تر است

هر که می خواهد

صاحبی باشد برای قلبی که

صاحبی ندارد

می توان نیازها را به فریاد آورد

می توان گفت

که انسان

به آزادگی خویش سبک می گردد

می توان گفت که عمر همه صد روزه ما

ارزش این همه با صاحبی و بی صاحبی

خویش نداشت

تا به یک لحظه نگاه باز کنیم

خواهیم دید

که همه عمر

به بی حاصلی منگ گذشت

که همه عمر ندانسته بطالت کردیم

. ندانسته همه

ثروت خود

گاه بر یک هوس پوچ

نهادیم به باد

لذت ناب پری وش بودن

به یکی لحظه پوچ خوشی خویش

فراموش نمودیم همه

یادمان رفت

که رنگ گل سرخ  خوش ناز

هست زیبا ترین

عشق هزاران

 در

همه هفت جهان و ملکوت

 

گوشمان کر شده از

رقص شبنم بر گل

که به هنگام سحر

رخت به رفتن دارد

باز خواهم که شبی

غصه بی یاری خود

به سبدی پاک و سبک بر بندم

و به نیل خروشان جهان اندازم

تا که شاید روزی

خنده ناز طفیلی بینم

که به من می گوید هوست پوچ نبود

نیل طفلی چو موسی به تو

ایثار نمود.

   + رضا ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳
comment نظرات ()

عشق

روزگاری است که هر دم

سر هر خاطره کوچک خود میشینم

یاد دستان ملیحت

همه دنیای مرا

 می گیرد

ز بر خاطره های گذران

چو به دقت نظری می خواهم

رنگ رخساره زیبای تو را

بر همه رنگ جهان

زیباتر،

مهر چشمان تو را

 

میبینم

من به دلشادی خود

می خندم

چون به یادم آید 

همهء ثانیه های پاک

بودن با تو

که به زیر هوسی خوش آهنگ

که به دور از غدغه

پر استرس

 انسان بودن

در سکوتی پر مهر

آسودیم

و چه خوش بود زمانی که

همه قدرت خود

در کلامی  پر احساس

نهادیم و به هم می گفتیم

بی تو بودن هرگز؛

با تو

 یک عمر

خوشی  باید کرد

قول دادیم

و سخنهای فراوان گفتیم

که جهان بی رخ یار

هیچ رنگی ندارد

 به صفا

که دل بی عشق نگار

کاسه ای خون

نمی باشد بیش

گر که میگفت کسی

که شبی باز در این خاک

سحر خواهد شد

که سر ما

نباشد به یک بالش عشق

لحظه ای چند نگا میکردیم و سپس

از ته دل خنده پاک

که چنان حرف سخیف

جز به خندیدن ما هیچ ندارد پاسخ

دیدی اما امروز

که فلک باز ز 

هر چرخش خود

بازی سخت دگر آرد پیش

من کجا یار کجا

تو کجا عشق کجا

همه تنهایی پر

خلوت ما

پای بوس قدم

پاک تو در خاطر

پر یاد

من است

قدمت پاک 

که من

چشم به دروازه دیدار تو

آذین کردم

 

   + رضا ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱
comment نظرات ()