دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

لذت پروانه بودن

آنگاه با خود بیگانه ایم

که فریادمان نیز پر است از سکوت

سکوتمان نیز پر است از فریاد

فریاد می زنیم

بر کسانی که در قلبت دوستشان داریم

ولی قدرتی در زبان برای اظهارش نیست

تنها خواهی ماند و بیگانه

بیگانه با اطرافت

بیگانه با آنانکه بی آنها بودنت را نخواهی داشت

در سلولهای که خود قفل بر دربهای آنها نهاده ایم

اسیریم و از زندانبانان قفل شدن درهها را منتظر

محبوسیم به  فکرهای بسته و بی مقدار خود

تابوهای در دل

خطوط قرمزی که دلهای ما را پر کرد و

تا بود ما را نابود کرد و آنگاه از پای نشست

ترس از دیگران

ترس از پچ پچ های مردمان بی کار در خیابان و زندگی

هیچ وقت نگذاشت کام ما مزه دوست داشتن را لمس کند

ترسیدیم که بدانند ما خریم

بگذار خریت ما از خورشید درخشان تر شود

دنیا به آخر نخواهد رسید 

مردمان شاید با خران بودن را بیشتر دوست خواهند داشت

شاید روزی رسد که با چهارپایان بیشتر درد و دل کنند

آهای مردمان دنیای من

خر تر از من نخواهید یافت

البته اگر خران مرا به جمع خویش پذیرا باشند!

آنقدر لاف آدمیت و حالا فریاد بر خر بودن

تابو را باید شکست

اگر ترس

گفتن دوستت دارم است

با یک بوسه باید آنرا عسل کرد

اگر تنبکی است

که هیچ گوشی نمی خواهد صدایش را بشنود

باید پایکوبان به دف زنی پرداخت

چه خوب دانستند حکیمان

هیچ کس در دنیا مقصر نیست

اگر یزید را پدر علی بود

اگر معاویه بهتر از ابو سفیان را در خانه می دید

کی حسین شهید می شد

اگر بی سوادان سواد داشتند

کتابهای بسیاری خواننده دار میشد

حرفهای بسیار، گوش پیدا می کرد

ما همه همان گرگیم

که می دریم و پاره می کنیم

شکم بره بچه گان

تا اولاد خویش به خوانی  لذیذ مهمان کنیم

آنها بمانند تا ما مانده باشیم

میدریم تا حیات را بسازیم

به ما چه که ما گرگ شدیم و دیگران بره

توجیهی است فلسفی از بد بودن طینت ما

کاش پروانه بودیم تا تنها به نوشیدن شهد گل

تا با بوسیدن دلهای خوشبو

که بوییدن را منتظرند

ارتزاق می کردیم

می ماندیم و حیات را نه با کشتن

که با ناز خریدن

تداوم می دادیم

دوست داشتن را بی محابا فریاد می کشیدیم و

برای دوستی محبت را کافی می دانستیم

یه یاد آن روز که می آید

به یاد تو که آن روز

مرا می خوانی  و از صمیم قلب

می خندی

و می گویی آن روز نیامد برای همه کس

اما من او را دیدم و آن روز را لمس کردم.

 

   + رضا ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

نقدی بر فیلم قاری یا خواننده

چند روز پیش فرصتی فراهم شد تا فیلم خواننده یا قاری رو ببینم این فیلم جایزه اسکار امسال رو کسب کرد بخاطر بهترین بازیگر نقش زن نکاتی به نظرم رسید که اینجا می نویسم شاید کسانی با من هم عقیده یا مخالف باشند و بشه یه جورای نقدش کرد. و اما مطلب اصلی

  • فیلم طبق معمول با صحنه های آشنایی جسمی یه پسر 15 ساله با یه زن بزرگتر از خودش آغاز میشه صحنه های که تضمین کننده موندن تماشاچی تا انتها به دنبال فیلمه .این صحنه ها هم یه جورایی تو جوامع بشری حل شده همه تو جمع از این صحنه ها اظهار انزجار می کنند و در خلوت مشتاقانه نگاه می کنند .مقوله هم آغوشی ها مثل یه دو گانگی زیاد تو جوامع بشری که فرق نداره ایران باشه و یا آمریکا یا ایتالیا با شدت و ضعف زیاد و کم وجود داره . اکثر آدما دلشون می خوات از لای انگشتاشون این صحنه ها رو نگاه کنند بعضی از جوامع با این موضوع باز تر برخورد کردند و سعی کردند مواردی رو در این خصوص حل شده ببینند که به جوامع مترقی و پیشرفته معروفند و بعضی از جوامع هم این موضوع را بصورت کلی نفی می کنند انگار که همچین غریزه ای در آدمیزاد وجود نداره .در این جوامع موضوع مثل سیب ممنوعه هست همه می دونن ممنوعه ولی اکثرا (اگر نگوییم همه) دوست دارن طعمش رو بچشن
  • زن فرمانبری می کند چون فرمانده ای که سربازان خودش رو منظم می کنه این موضوع تو صحنه های اولیه فیلم بچشم می خوره زن بعلت فطرتش و بعلت نوع تربیتی که در اون قرار گرفته دوست داره هم منظم باشه و هم مرتب و هم فرمانده. زن شیشه شیرش رو هم هنگام جابجایی منزلش می شوره و در همیشه استحمام کردن و مرتب و تمیز بودن فعاله دائما اون رو در حال مرتب کردن چیزا می بینیم که این شاید نشون دهنده این باشه که یه جورایی سر خودش رو سر گرم میکنه تا به یاد گذشتش نیفته؛گذشته ای که ما هنوز ازش خبر نداریم
  • گردش با دوچرخه از جمله صحنه هایی که زن در تمام عمرش می تونه مفهوم زندگی رو لمس کنه شاید به یه نحوی کنایه ای از این موضوع باشه که این زن یک انسان خوشبخت بود می تونست چگونه زندگی کنه و مستحق چه زندگی پر انرژی و زیبایی هست؛
  • پسر بعد از چند رابطه میفهمه که نسبت به دوستاش دارای یه تفاوتهای است و خواه و نا خواه از این تفاوت نگرانه ؛هم دلش می خوات هم آغوشی ادامه داشته باشه و هم دلش می خوات با هم سن و سالهای خودش بپیونده ؛پسر یه معصومیت خودش رو برای هوس به حراج گذاشته اولین بار که این معصومیت رو عیان می کنه براش لحظه آسونی نیست ولی بعدش به این موضوع عادت می کنه و خودش رو مثل کودکی رها و آزاد میبینه ؛
  • به زن پیشنهاد ارتقا می دهند ولی اون برای ارتقا آماده نیست چون داره از یه چیز رنج میبره اون سواد نداره و برای ارتقائ هم دادن امتحان لازم و حتمی است
  • خواننده زن رو با کتابهای جالب و خواندنی آشنا می کنه چیزی که این داد و ستد جسمی را برای زن معنا می بخشه شنیدن داستان خوب و بد است و در ازای اون هم آغوشی چیزی رو از می فروشه در ازای چیزی که دریافت می کنه ؛
  • پسر به کمک زن معنای استقلال رو می چشه از خانوادش جدا میشه برای مدتی محدود
  • هیچ کس در این فیلم کامل نیست مثل همه ادمای جهان واقعی همه یه نقاط ضعف و یه نقاط قوت دارند من که هیچ فرد کاملی رو در این فیلم ندیدم نمی دونم شما چطور ؛پدر و مادر پسر و خواهر و برادرای اون و زن و خود پسر و قاضی ها و همکارا و زندانی های یهودی زنده مونده همه یه جورای مقصرند و یه جورایی هم بی گناه دقیقا مثل نفهومی که سالهاست تو هالیود مخاطب زیاد داره . تو دنیا همه حق دارند فقط باید زاویه دید رو از چشم اونا دید نه بعنوان یه ناظر . آدما تو دنیا مثل گرگای هستن که اگه ازشون سوال بشه چرا بره ها رو کشتی می گه چون نمی خواستم بچه هام گرسنه بمونن؛
  • زن سواد نداشت و از اینکه بقیه بدونن بی سواده خیلی خجالت می کشید و برای اینکه کسی دیگه هم نفهمه که اون بی سواده حاضر میشه جون خودش رو از دست بده نکته جالب فیلم گفتن تلویحی اینه که تعدادی زندانی یهمودی منجمله یک مادر و دختر بازمانده از  زندان نازی ها نامه ها رو نوشته بودند و در واقع دلیل زنده موندنشون این بوده که با زن که اسمش حانا یا حنا بود در نوشتن نامه همکاری کرده بودند؛
  • در زندگی هر کدام از ما تابو های وجود دارد تابو هایی که  متناسب با نحوه رشد ما در مغز ما شکل گرفته و وجود دارد این تابو مثل ترس یک بی سواد از اعلام بی سوادیه خودش است ؛اگه یه دوست خوب برای دوستای خوبمون هستیم باید سعی کنیم این تابو ها را برا دوستامون مشخص کنیم و بهشون کمک کنیم تا این تابو ها را بشکنند؛بعضی وقتا این خطوط ممنوعه زندگی ما با اهداف زندگیمون فرق دارند و در تضاد هستن باید یه کار کنیم که اونا رو بشناسیم و با کمک دوستانمون اونا رو بشکنیم . من خودم بارها شاهد دیدن این شکستن ها بودم و زندگی لذت بخش پس از شکستن رو هم دیدم که چقدر قابل مقایسه با زندگی قبل از شکستن نیست ؛
  • اگه حنا در زندگی خوبی بزرگ می شد و پدر و مادر داشت و خواهر و برادر دلسوز داشت و سواد داشت هیچ وقت مامور نازی ها نمی شد و اگر پس  به پدر و مادرش اعتماد داشت هیچ وقت سرانجام زندگیش این نیی شد
  • پس در اخر فیلم دخترش رو میبره بالای سر قبر حانا تا بتونه با دخترش یه رابطه راحت بسازه و اونیکه تو دلشه به اون بگه
  • حانا به این خاطر در زندان رو پای خودش ایستاده بود که امید به عشق جاودانه پسر داشت و وقتی این عشق رو از دست رفته دید خودش رو از داری اویخت که صندلی اعدامش کتابهای بود که به هدف روشنفکری و باز شدن عقلش خونده بود .سهم حانا از سواد و کتاب ساختن صندلی اعدام بود.

   + رضا ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

 

هوای باران دارم باز

شستن را منتظرم

بی آلایش چون کودک

لذت بردن از خوشی ها

بی دلهره چشم های نامحرم

خوابیدن زیر باران را دوست دارم

همه عمر به آرزوی دمی آسودن

اول دست اسودن از خود را دوست دارم

ساکت نمی شود درون

به حرافی خود چون پیرزنی نامهربان

خو کرده است

دیریست لبخندی از ته دل بر لبان ننشست

آرام آسودن و بی ادعا خندیدن را دوست دارم

بازیگری و هر روز به یک نقش نشستن

چون کدورتی بر دل

بر لعاب شفاف زندگی

بر نقش اصلی خود پاک باختن را دوست دارم

دنیا به پشیزی نمی ارزد

به یک نگاه عاشقانه یارم فروختن دنیا را دوست دارم

افریننده خود بسی رقص قلم داد

بر صحنه بی ادعای خلوصت

با سینه های باز رقصیدن

رها را دوست دارم

 

   + رضا ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

حسرت

مانده ایم در تمنای دو نفس دیگر

در آرزوی بیشتر ماندن

بمانیم و عمرمان باز بگذرد

غافل از یک عمر بی خبری

یک لحظه دیگر را تمنا می کنیم

اینم یک لحظه دیگر

باز زندگی خواهیم کرد

چون دیگر ثانیه های ÷یشین

بین حسرت گذشته

و آرزوهای دیرین آتی

امروز را گم کردیم

ندانسته خود را بدست فراموشی گذاشتیم

ندانستیم زندگی ساده است

زندگی سلام بی پاسخ نیست

زندگی قهر نیست

در رگ آشتی جریان دارد

زندگی غصه خوردن نداشتن ها نیست

فریاد

زندگی دوست داشتن داشتنی هاست

کی خواهیم دانست

وقتی چند دقیقه ای بیش تا پایان سفر

راه نماند

خوبیها برای چند ثانیه وقت

ما منتظر نخواهند ماند

فرصت برای گفتن دوستت دارم

بینهایت نیست

زندگی آب تنی کردن در برکه اکنون است

زندگی رقصیدن در بارش باران مهر

زندگی گفتن بی پروای دوستت دارم

   + رضا ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

سلام به او

سلام می کنم

با تمام وجودم با

تک تک سلول های تن

فریاد می کشم

دوست داشتن را

من برای لذت ابدی

آفریده شدم

تو را دیدم تا بیکران عالم امکان

محو گشتم در نهایتت

برای تو فریاد را ارمغان اوردم

فریاد از محبتت

فریاد از لبانی که هیچ وقت

آتشش فرو نخواهد نشست

من سلام می کنم

به بودنم که تجلی بودنیست از او

به رقص شقایق ها

به عشق بازی پروانه ها با

حوض اهورایی لاله ها

من نیایش می کنم وجودت را

که حل خواهم گشت روزی در او

که ذره ای خواهم شد

گم شده در پیدایی او

فریاد از شیدای من

غوغا از فریبایی او

من سراپا شوقم

من سرآغاز بودنم

نقطه ای خواهم بود بر هر چه پایان است

من ابتدای آفریدن بندگی محضم

من هیچیم که در همه چیز مغروق شده

من حسی از بودن ونبودن عجیب آفرینشم

من سلام میکنم به تو

که تا ابدی هستی و

بودن تا ابدم را مفهوم داده ای

من نیست نخواهم شد

چون تو را دارم

آفریدی مرا تا عشق

مرا تا بودن خود

نگاهدار

   + رضا ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

 

بر کشتی سواریم

در اقیانوسی پر خروش

گرداب ها هر قدم در انتظار

نا خداها گوناگون

گاهی شجاع چون طوفان

 و گاهی بزدلانی بی اختیار

سوارانیم ما

گاهی خود انتخاب کنندگان کشتی

گاهی بردگانی به اسارت برده شده

ما کی فهیم خواهیم شد

آنگاه که دلی خالی از غش داشته باشیم

و حسادت را به انزوا پرتاب کنیم

انگاه که دستان را در آغوش آرامش حلقه زنیم

بر کشتی فهم سوار خواهیم شد

گرداب ها نمی توانند

عقل ما را غرق کنند و

طوفانهای فراوان زندگی

عاجز از  واژگونی هستی

بدبختی وقتی است

که اطرافیانت از خندهایت گریان شوند

و از گریه هایت خندان

خوشبختی با هم خندیدن و با هم گریستن است

خوشبختی نشستن در آن کشتی است

که سکان دار چشم به دهان ناخدا دارد

و امید به بازوان پارو زنان

 

 

   + رضا ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

پری

سلام کردم

با نگاهی به کف و سقف

چشمانی که می توانست ببیند همه چیز

الا تیز نگاه چشم شوخ یار

نگاه با عصمت

نگاهی سراسر ناز و تنعم

سبکبال و آتش گون

حسی غریب بود

که باید چشید تا دانست

عمر بی حرکت می ماند

و تمام زندگی حسرتی است از گذر آن لحظه

که چرا گذشت

که چرا نماند

صدای داشت آن لحظه

چون فریاد کشیدن لال ها در غوغای درون دل

چون جمع شدن تمام حسها در یک لحظه و یک مکان

هر روز نگاهها تلاقی می کرد

هر روز بی انکه حرفی جابجا شود

گذره ها رد پاها را ثبت می نمود

تنها همین رد و پا امیدی بود

شاید روزی فاصلخ کمتر شود

حسی عجیب

چون فقر و بی نیازی توامان

چون درد داشتن و

بی نیاز به داروی هر طبیب

گاهی به یک لبخند سراپا سرور و شوق

گاهی عبوس و تار

هر روز انتظار

هر ثانیه بی او بسان

سالها فراق

همیشه دو چشم

خیره به دروازه در اتاق

شاید بیایدش

شاید دمی دل او رحم آیدش

بر عاشق ستم کشیده بی نوا

شاید اگر گرسنه گذارم سر به خواب

آید به خواب من

شاید اگر تمام خوب عمل های روزگار

من هم عمل کنم

او باز آیدش

رحمش رود به دل زار منگ من

هر روز بی نسیب ز عشق و ناز او

با قلب خود عهد دگر کنم

افسانه های عاشقانه بهر او ز بر کنم

دیدم شبی بخواب نخی تار موی او

مستم هنوز

از نفس مست یاد او


   + رضا ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

بازارچه

صبح بازارچه پر بود از شلوغی

هیاهو فریاد می زد

مردم یا در طلب قوت

یا در رد قوت

با هم مسابقه ای ب یبرنده گذاشته بودند

مگس ها به مهمانی پر باری دعوت

پیرزنها کنار سطل های نیمه خالی

نگاه رهگذران را می پاییدند

گدایی تنهایی را مسئلت می کرد

مرد چاق چهار کیسه پر بار بدنبال داشت

بارکش ها بدنبال باری

و کیسه فروشان ؛ خرید را تمنا می کردند

نگاه  خیره ماهیان تازه

گوسفندان اصلاح کرده

بازارچه را به نگاه می پاییدند

غریزه شکار

در بازارچه  موج می زد

مردمان در پی کار در پی قوت

بی خبر از قارو قور شکم های گرسنه

بساط جشن را از سفره بازار می چیدند

همسایگان سیر بی خبران غوغای گرسنگی

آواز شور حیات

در رگ های بازار جاری است

کار تلاش عشق گرسنگی و سیری

شعارهای که بر سنگفرش بازارچه

نقشی به قدمت جاودانگی دارند

 

   + رضا ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

 

دیشب سر  نهادم بر بالش تنهایی

بی کسی به خوابم آمد

چقدر سخت است

هق هق گریهء بی صدا

از شرم گوش های نامحرم

از ترس آب های زیر کاه

باز خدا را شکر

که شبی است و می توان آرام

در تاریکی و سکون او

آرام با دل خود گریه را سر داد

مردمان بی غم خوابند

او در پتوی نامردی می غلتید

و سریر تنهایی پر بود از ناله بی کسی

همیشه کمری  است

تا طعم ناخوشایند دشنه ای در پشت را نمایش دهد

بیش از دستان خیانتکار

کمران مستحق دشنه فراوانند

آخر بهار تا به کی

سر به زیر برف  پنهان نموده ای

آخر بلبل غزل خوان خوش صدا

تا کی به شاخسار  درختان مست

ساکت نشسته ای

با صوت خوش نوا

ببر اندوه تار ما

شب در نشیب خویش

با گریه های بی کسی ما

دیریست آشناست

خورشید در فراز

با چهره خندان ما دم خور است

خلق خدا

با چهره سرخ از سیلی ما

همواره  آشنا

خود با صوت غم انگیز ناله های آسف بار

قلب خویش

عمریست دم خوریم.

   + رضا ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

دل نوشته

بین دو حس عجیب

بسان غریقی در میان امواج های اقیانوس

سرگشته و بی رمق

گرفتاریم

حس خوب بودن با حس لذت گناه

گاهی خوب چون فرشتگان

گاهی حسود چون شیطان

هر روز به یک لباس

هر روز به یک باد دلبند

امروز چرخیدن را دوست داریم

فردا به تاب بازی محتاج

دمدمی مزاج بازیچه ای جدید

هر روزمان را پر می کند

گاهی چنان خواب که هر فریادی

گوش های کر   ما را نمی خراشد

گاهی چنان هوشیار که بر راه رفتن مورچگان

بر سنگ در شب غافل نمی شویم

مستیم و خرابیم و به هوشیاری خود می بالیم

هوشیاریم و دم از مستی می زنیم

پُریم از تناقضی هماهنگ

کجا می گردیم کجا خسته خواهیم شد

کی خواهیم دانست دویدن معنای زندگی نیست

آیا زیر سایبان درختی که در وزش آرام باد می رقصد

زیبا ترین ثانیه عمر مان نیست

لباس صداقت زیباترین است

ما جامه دروغ را دوست داریم

کجا آبتنی خواهیم کرد در برکه معرفت

کجا عریان فریاد خواهیم زد

هیچ مزدی بهتر از لبخند روح نیست

سکوت هم عالمی دارد آیا در برکه آرامشش دمی آسوده ای

وقتی  زبان یاد بگیرد نچرخیدن را

خونها به مغز جاری خواهد شد

جایی بجز سکوتش مصرفی برای او نیست

دیر دانستیم که در وان عشق خوابیدن

دریچه ای است باز رو به بهشت

بهشت ماوای کسانی است که

ارزش سکوت را خوب فهمیدند

و نگفتند جز به حق

و نخواستند جز به نیکی

و نبوسیدند جز به عشق

 

 

   + رضا ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۸
comment نظرات ()

عاشقانه

هر روز ظهر

گرما و عطش با نگاهای حسود

گاهاً نگاههای که از بی عرضگی خود

یا از گناه آلود بودن معصیت

غضبناک دوخه بودند به

پسرکی که زیر پنچره آفتابگیر

دختر زیبای همسایه

به انتظار تکان کوتاه پرده توری سفید

ساعت ها نگاههای تحقیر آمیز را

تحمل می کرد

تمام ثروت دنیا برایش

تلاقی با نگاههای دختر

تمام لذت دنیا

حس عطری بود

که میشد از مسیر عبورش

تصور استشمام داشت

پسرک لهیبی آتشین بود

که تمام پنبه های دنیا را

می توانست در لحظه ای

نابود کند

دخترک فرشته ای

آفریده برای زندگی در

پوست صدف

آفتاب ظهر ها گرمتر

و تکان پرده سفید آرامتر

نگاهها سنگین تر

همسایگان ناموس دارانی غیورتر

پسرک عاشق تر

هر روز ظهر تعطیلی مدرسه

با نشستن در سایه کوتاه دیوار همسایه

مفهوم داشت

روزی پرده بی تکان ماند

فردا تمام کوچه را چراغ زدند

عروسی پر رونق بود

مردم گرفتار شکم

توری سفید تاج عروس

گاه گاه تکان می خورد

پسرک زیر سایه دیوار

سیگار  می کشید

   + رضا ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢
comment نظرات ()