دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

تکرار

من به تکرار آلوده شده ام

با تغییر نا آشنایم

و بر راه گذشته عبور کردن

هنریست که نمی دانم کی یاد گرفته ام

خوشی را زمان کم است

دلسرد نباید شدن

از دیر کوچ کردن پرستو ها

آنها روزی به زودی

در پرواز خود را خواهند گشود

عطرش همه جا را

آغشته به خوبی می کند

هر جا قدم مینهد

از شانه های عطر آگینش

عسل لذت و تراوت می چکد

خاک او را از کجا یافت خدا

زمین کدام تربتش را برای ساختن او هدیه داد

روحی که  در او دمید

خوش عطر ترین و پاکترینی بود

که در آسمان و زمین

طراوتش را به ایثار گذاشته بود

من به چشمانش خیره شدم

خودم را با تمام زوایای پنهان روحم

در شرار آلود چشمان زیبا

به تماشا نشستم

نمی دانستم ابروانش را بیشتر بنگرم

یا نسیم نازک  موی ظریفش

که بر حریر ملیح صورتش وزیدن داشت

سراسر احساسی بود

که قداستش شرم هوس را

حلال می نمود

با او بود

که فهمیدم

برای بودن دلیل بسیار است

و بی اوست که می دانم

لذت انتظار

بر همه وصال های دنیا می ارزد

پس می مانم تا روزی

لذت هجرانم به پایان رسد.

   + رضا ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

زمزمه عاشق

دلم تنگ است

برای تنگ آغوش کشیدنت

تو مرا بر پر هوسی

محکوم می کردی

من سراپا نمایش تنهاییم

دیگر فرصتی برای

هوس باقی نمانده است

دیوارهای تنهایی بلند است

باید سرک کشید

به حیاط خلوت همسایه

شاید در آن دیار نیز

سرک کشیدن را منتظرند

گاهی باید ترس را

بی واهمه از گنجه تاریک سنت ها بیرون کشید

و در زباله دانی بی خیالی پرتاب کرد

گاهی باید بی ترس

خود را رها کرد

در آغوش دوست داشتنی ها

و در بستر آرامش

بی دغدغه خواب آشفته

دراز کشید

باید به آسمان باز خیره شد

و به بلندی ستونهای بر آفراشته بر عدلش

نظاره کرد

باید قدر بلند بودن آزادی را دانستن

چه خوب برای آسمان ما

هیچ سقفی متصور نشده اند

تا می خواهی پرواز کن

تا می توانی بپر

تو تا بی نهایت آزادی

باید پرید بر روی برکه لذت بخش آزادی

هیچ وقت تو را تنها رها نخواهند کرد

افکار پر اضطراب بره بودن

تا در دلت رنگ بردگی را

به آشغال دان بی تفاوتی پرتاب نکردی

آزاد نخواهی بود

گاهی می اندیشیم

که تمامی کائنات در انتظار 

ثبت بدی های ما

روز را به شب می رسانند

حال آنکه نظمی است بزرگ

که به بیهودگی بنا نشده

تو اولینی نیستی و آخرینی نیز نخواهی بود

که تمام گناهان دنیا منتظر

خراب کردنت نشسته باشند

دیوار توهم است

که بیخ تا بیخ گردنت را

در آغوش کشیده

سر را جرات چرخیدن نداری

گردنی نداری تا بچرخانی

بر بی گردنی بره گونه خود

عادت کرده ای

گاهی خود نیز کتمان می کنی

بودنت را

عمرت را نمی شناسی و بیهوده

بر ثانیه های نا بازگشت زندگیت

چوب حراج زده ای

برایت مهم نیست

که جدولی را سیا کنی

یا دلی را بشکنی

یا محبتی را خریدار باشی

ثانیه ها اینقدر بی ارزش شده اند

که با سالی به قربانگاه رفتنشان را

جشن می گیریم

سال نو چیزی  جز

قربانگاه پارسال نیست

و ما بر سفره رنگارنگ

بی تعلقی از ندامتهای زود هنگام

به حسرت های دیر پشیمان خود

به عیش و نوش گرفتاریم

و در بساط شادی خود نیز

همیشه پیاله ای برای غم

مهیا می کنیم

همه بر زندگیت حاکمند الا خودت

پس کی آخر متولد خواهی شد

کی خواهی گفت که هستی

نفست را کی آزاد گونه در خواهی داد

و نخواهی ترسید بر

خوب و بد گفتن اطرافیانت

تو خود اطرافیانی برای دیگران

خوب و بد گفتنت چقدر دیگران را

تعلیم می دهد

نفس در ده

از ته دل فریاد بزن بودن را

در آغوش بکش آرامش را

شاد باش و چنان از ته دل بخند

که هیچ غمی

جرات در زدن بر حریمت شادیت را نداشته باشد

بخند که زیباترین لحظات را با زیبا ترین خند هایمان

بر سفره عقد دوست داشتن

محرم کرده اند


   + رضا ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

ملوس

می گویند ناز شدی

فارغ از هر نیاز شدی

تک و تناز در میان چمن

با دل بی قرار ساز شدی

کوک مجلس عشقی

شمع سینه چاک شدی

گشته ای چو برف پاک بی همتا

دل بر اب    دل ربا شدی

من به مستی چشم مست تو منگم

آتش زن دل کباب شدی

بو سه ای بر لبان آتشگون

آرزویی بس محال شدی

هر شب از اول غروب تا دم صبح

محرم چشم بی خواب شدی

من به یک بوسه دل بستم

تو خسیسی بی اعتبار شدی

بسکه بر تو التماس می کردم

تو سنگ دل بخیل بی نیاز شدی

هد هد خوش خبر فرستادم باز

تو بی خیال به پیغام اهل راز شدی

شاخه ای گل به  سوی مسیر  رهت رها کردم

تو تمسخر گوی شاخه سار شدی

من که مستاصل وجود توام

تو سراپا حجاب ناز شدی

من غزل خوانان ز خانه به کوه 

تو پی یار خود هر زمان به باغ شدی

من هر زمان به یاد تو دلشادم

تو فراموشکار یار شدی

برده ام دست بر دعای حضرت دوست

تا که شاید هوادار  کوی یار شدی

بر دو چشم خویش دیده ام خوابی

که تو روزی عزیز یار شدی

دل به امید خواب خود کردم شاد

تا که عشقی همیشه پایدار شدی

 

   + رضا ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

قشنگ

باران با صداقت بارشش

نرمی رشد و بالندگی را

هدیه کرد

ما ایستاده رشد کردن را

نظاره گر شدیم در کارگاهی که جز

عدل

ستونی بر افراشته نبود

من تو را

و تو مرا برای

بودنمان می خواستیم

در جاییکه نبودنها می توانست دلیلی باشد

غبار آشفتگی ما

با ترنم بارش محبت او

پاک شد بدون آنکه خود را

از آبتنی دادن در حوض رفاقتها

فارغ بدانیم

من تو را و تو مرا

دوست داشتیم

به امید اینکه

به دنیا دوست داشتن را بیاموزیم

   + رضا ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

ترس

آرام میچرخیدم

صدای بر هم خوردن کفش هایم

بر آسفالت های تنهایی

خواب های را آشفته خواهد کرد

باید آرامتر گذشت کرد

کوچه های تنهایی

گوش های تیزی دارند

در حافظه خود هیچ حرکتی را

گم نمی کنند

باید پاشنه ها را نمد مالی کرد

یا کوچه ها را پنبه ریزی

آونگ خوردن درختان

بیش از زور باد است

بر نوک آنان چشم های

کوچه های تنهایی را می پایند

پل ها تاب سنگینی

بی قراری شتاب پا ها را ندارند

باید آرام رفت

خواب ماهیان برکه

با قدم های تند

مغشوش می گردد

پیرزن ارام بر قلیان خود

در آستانه در نیمه باز حیاط

پک می زند

کودکش را چشم به راه است

که گاهی در دود قلیان

لبخندش پیدا و گاهی محو می گردد

پیرزن آرزو می کند

کاش تمام جاده های دنیا

یک طرفه به سمت منزل بود

کاش جاده ها

جهان را به خانه منتهی می کرد

 

   + رضا ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

گلبرگ

ناز و پر تمنا

سر زلف فریبای

خود را در زلال چشمه

عشق 

به آب تنی فرستاده بود

فارغ بود از هر چه نباید است

و پر بود از هر چه

دوست داشتنی است

صداقت واژه ای است

مقدس که جز ردای پاک

شفافیت بر قامتش برازنده نیست

نمی توان چشم هایش را سرمه آلود کرد

یا عینکی به تاریکی دود بر او گذاشت

صداقت شفافیت است که با پنهان کردنش

فنا می گردد

و نبودش بر بودش چیره می گردد

لرزش برگهای احساس

در کوچه باغ آرزوهای نزدیک دست

به رقص دلنشین خود

هم نوا شده اند

گاهی قطره ای آب زلال

از سرشک تامل و لطافت

جنگل زار شعله های

خشم ها و کینه های

بی پایان را

سیراب می کند

باید زمانی داد برای

جاری شدن قطره ای احساس

بر گونه صبر و رحمت

باید تصویری کشید

از پرواز پروانه های مهاجر

که به امید ساحلی امن و ساکت

خود را به آغوش بادها سپرده اند

شاید خود می دانند

گردبادی ممکن است آنان را

عمق تاریک و بی انتهای

آبی اقیانوس بکشاند

اما در دل

سو سوی خرد شعله امید را

با لهیب پر ولع

ترس از فنا شدن

تعویض نمی کنند

بگذار بر قامت زیبا نظاره تو

نظاره گر شویم

امید بهترین درمان است

بر بی دردی ما

هیچ وقت از خود مپرس

چرا خوشبخت نیستم

آنگاه راه بدبختی را آغاز خواهی کرد


   + رضا ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

 

در خیمه گاه دلم

بوی عطر می پیچد

خود را به مدهوشی می زنم

شاید خیال نازت

دل رحمی کند

و به دیدن آخرین نگاه قربانی خود

خیره گردد

تو به من نزدیک شوی

و عطر جودت را از نزدیکترین وجودم

احساس کنم

وجود پر از پاکی

پُر از خوب بودن

جز به نگاهی نمی توان

نوازش کرد

آنروز که دانستم

یک نگاه بر تو حلال است

عهد کردم

در اولین روز دیدارت

چشمانم را تا ابد بر هم نسایم

به گوش ها گفته ام

اولین زمزمه لطف تو را

با تمام وجود خواهم شنید

و نیازی به آنها در آن دم نخواهم داشت

من متولد شده ام

تا با تو بودن را بیاموزم

هر گاه بودنم بی تو گشت

خود را برای

غرق شدن در خاطرات پریشان آماده

خواهم کرد

   + رضا ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

شادی

او آمد

و مرا در تنهای در آغوش شادی کشید

سالها آمدنش را

با سرخی دیدگانم

به انتظار کشیدم

و روزی آمد که از هر روز

به آمدنش بی امید تر بودم

صدایش آرامشی بود

که  به گرمی گرفتن روحم را

هدیه آورد

چه زیبا لحظه ای است

دیدن و نشستن بر بالین عزیزی

که شنیدن صدای نفس هایش نیز

برای تداوم زندگی کافی است

او آمد

آرام و با وقار

 با ناز و به سبکبالی ترنم باران عشق

وجودم را در آغوش کشید

و هستیم را معنا بخشید

مرده ای بودم بین زندگان

و نا امیدی بین امید واران

او مرا با آمدنش

امید امید واران کرد

رخسارم با دیدن رخسارش

به قرمزی عطر یادها مبدل شد

من و او را می خواستم

و هیچگاه نمی پنداشتم آرزویی

برای باز دیدنم در اوهام او باشد

اما او آمد

گاهی در میان جمعی تنهایی

اما من امروز با آمدنش

در میان تنها شدگان جمع ام

فریاد در دلم به پرواز آمد

چه خوب آمدی

و چه خوبتر که مرا با آمدنت

وجود بخشیدی برای آمدنت شعری از احساس

برای هر دوی ما به یادگار گذاشت

 با آمدنت آفریده خواهم شد

رفتنت را به تصویر ذهن نخواهم کشید

که بی تو بودن را

برای آنان که دوست داشتن را می فهمند

مفهومی نیست

تو چون نسیمی فرحبخش

پُری از لذت بودن

پُری از احسان لذت شاد بودن

با تو غم را نمی توان تصور کرد

تو پاکی و حس بی گناه بودن

تو همچون حس مظلومی

که هیچگاه

خدا ظلم ظالمی را بر آن اجازه نخواهد داد

تو قدیسی برای اعتراف کردن

که با بودنت

می توان تقدس را فراموش کرد.

 

   + رضا ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

صنم

 

خواب بودم

و از پر خوابی خود دلشاد

نوای تو را شنیدم و بر بارش ترحمت

آشفته گشت خواب بی خبریم

دانستم برای خوب زندگی  کردن

باید بیدار بود

باید سر تا پا حواس بود

گوش بود چشم بود و احساس بود

غفلت ماری است

که ما را به بی عاری نیش می زند

ما مسموم سمش می شویم

خود ار فارغ می کنیم از هر چه باید است

و بر نباید ها عادت

گاهی دری بر ما باز می شود

از آسمانی به کرامت بخشش  او

ما را می خواند و به ما می آموزد که بودن با او را بر هر بودنی

ترجیح دهیم

تو در را بر رویم گشودی

مرا به خود خواندی

 و چون کور بودم و چون کری گوشهایم را

پر کرده بود تو را نیافتم

خود گم شده ای بودم که

صدای نفیر هیچ صوری خفتگیم را آشفته نمی کرد

گاهی نبودن نعمتی است

گاهی ندیدن لذتی را به تو ارزانی خواهد کرد

که هیچ وقت آنرا را ندانی

کاش سر سپرده درگاه تو

در آن روز که مرا خواندی

می دانست برای با تو بودن

فرصت همیشه نیست

من قدر تو را تنها در

نبودت دانستم

من لذت دیدن را در کوری محض لمس کردم

آیا باز دل زیبایت مرا به خود فرا خواهد خواند

ایا بدی هایم  حوصله رحمت تو را سر نبرده اند

بی امید نیستم

که سالهاست مرگ را بر بی امیدی

ترجیح داده ام

می دانم که روزی خواهی آمد

و مرا به جنگل زار زیبای تمنای تماشای

خود دعوت خواهی کرد

به من بال خواهی داد به من آنچه بی آنم

عنایت می نمایی

مرا به جشن زیبایی ها دعوت  خواهی کرد

من لباس جشنم را

با سوزن گریه های شوق 

و نخ تمنای دیدارت دوخته  ام

چرا نفس های تو

پر است از لذت بودن

چرا هوای اطراف بودنت

عشقی است به التماس زنده بودن

چرا من که هر روز بی تو

کوله پشت ثانیه های سنگین بودنم را

تحمل می کنم

در کنار احتمال بودن یادت

به ابدیت می اندیشم

مگر تو نفس احیا گرت را از کجا یافته ای

چگونه مرا تا بدین حد

تا بدین مرز شیفته لطافت بودنت نموده ای

من به هیچ کس محتاج نبودم

تو مرا به برده ای

سراپا مشتاق بردگی

تعویض کردی

نمی دانم  چرا

با یافتن تو خود را گم کرده ام

نمی دانم چرا از این گم گشتگی

حاضر به یافتن نیستم

حاضر به حل گشتنم در وجودت

کاش می شد من

خونی بودم که در تو جاری است

کاش من لبخندی بود که بر لبانت است

کاش برق شوقی بودم

در عمق چشمانت

کاش گردی بودم بر راهت

کاش تنها بودنم را بودنت مفهوم می داد

کاش تو می دانستی برای

سرگردان مهر تو بودن

چقدر بی تابم

کاشکی مردم می دانستند

 همه چیز خوب است

بد را من و تو برای

آزردن درونمان آفریده ایم

مرا به خاطر داری؟

مرا می شناسی

من همان سر گشته ام که هر

بامداد تنها

 ذره ای احتمال دیدن یادت

درک انتظار تا غروب را

برایم مفهوم نمود.

 

   + رضا ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

همسفر

من برای تو
تعریف ازیک بودن
من برای بودن باتو
,یک احساسم برای شکفتن
من برای دیدن گل وازه های زیبایت
 همه گوشم برای شنیدن
برای بوئیدن,برای فهمیدن ,
برای درک معنی دوست داشتن
هیچ صحیفه ای
شرح دوست داشتن را برای ما تفسیر نخواهدکرد
که من خود تبلوری هستم
 از دوست داشتن وفهمیدن ها
تو برای من اولینی
که هیچ وقت آخرین نوازشت را
آرزو نخواهم کرد
که نخواهم بود
 درک کنم بی تو بودن را
برای شکستن قلب من
 نیازی به هیچ سنگی نخواهد بود
دل تنگ مارا
یک نگاه سرد تو خواهد شکست
آرزوی باتو بودن
 آرزوی دائمی است
که آرامش را برایم ارمغان خواهد آورد
هیچ سیاه چالی
آتش قلبم را سرد نخواهد کرد,
تا دردلم گرمی یاد مهرتو فروزان ورقصان
برقراراست
من بودن را باتو معنی خواهم کرد
وبی تو بودن رادر لغت نامه دلم
با نیستی ونابودی هم معنا می دانم
کاشکی می دانستی
در فروکش شدن غبارتک سواردلم 
چقدر طلوع دوباره تو را
 به انتظار نشسته ام
وچقدر پایکوبی دلم را
دررقص و شادمانی بزرگداشت یادت
 به  جشن گرفته ام
من تورا نه به خاطر خودم
ونه به خاطر خودت
که به خاطرهمزمان بودنمان
 دوست دارم
ما را در آغوش بگیر
 که بی هم آغوشییت
را با غم ختم
هم معنا می دانم

   + رضا ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۳
comment نظرات ()