دوست

به موضوعات اخلاقی و احساسی و خیلی کم به موضوعات روز توجه میکنه و سعی میکنه حیاط خلونی باشه تو زندگی نویسندش که هر چه تو دلش هست و تو زندگی واقعی نمی تونه بگه اینجا بهش اشاره کنه شاید برا بقیه هم خوندنش مفید باشه

مدرسه

دیواری سنگ شده

با دلهای پاک کودکان

چه کسی فکر می کرد درون این دیوار سنگی

دلهای به چنین پاکی و زیبایی

ورق زدن کتابهای مدرسه را تمرین کند

تک درختان سبز گوشه حیاط

آرامش خاموش معلمان بی ادعا

هیاهوی کودکان بازیگوش

گرمای تش باد تابستان

و لنگر بی تعمیر پنکه های سقفی

سمفونی از بودن ساخته بود

برای آنانکه دوست داشت را می فهمیدند

عمرها در گذر است و زیبایی ها پابرجا

قسمت باشد روزی باید

داستان پچ پچ نمیکت ها را

فریاد کشید

و دل مشغولان دوستدار فرهنگ را تلنگر زد

بر بیدار شدن از خواب غفلت بی خیالی

صف صبحگاهی کودکان

سربالایی مدرسه

دفتر شلوغ معلمان مدرسه

دانش آموزان رنگارنگ

گم شده بین بی نهایت بودن و نبودن

یک روز یادم است در حیاط بزرگ این مدرسه

به واقع معمولی

ارزوی رسیدن کلاس پنجم را درسر داشتم

و بلند قدی محصلین کلاس پنجم را

امروز آرزویم برگشتن زمان است و کودک شدن

به قد کوتاهی کلاس اولی ها

و غرق شدن در بازی های به ظاهر کوچک

در بهشت به روی تو باز است

که درس بودن را آموختی

به کودکی که گوش هایش پر بود برای نبودن

 

   + رضا ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱٧
comment نظرات ()

مدرسه

دیواری سنگ شده

با دلهای پاک کودکان

چه کسی فکر می کرد درون این دیوار سنگی

دلهای به چنین پاکی و زیبایی

ورق زدن کتابهای مدرسه را تمرین کند

تک درختان سبز گوشه حیاط

آرامش خاموش معلمان بی ادعا

هیاهوی کودکان بازیگوش

گرمای تش باد تابستان

و لنگر بی تعمیر پنکه های سقفی

سمفونی از بودن ساخته بود

برای آنانکه دوست داشت را می فهمیدند

عمرها در گذر است و زیبایی ها پابرجا

قسمت باشد روزی باید

داستان پچ پچ نمیکت ها را

فریاد کشید

و دل مشغولان دوستدار فرهنگ را تلنگر زد

بر بیدار شدن از خواب غفلت بی خیالی

صف صبحگاهی کودکان

سربالایی مدرسه

دفتر شلوغ معلمان مدرسه

دانش آموزان رنگارنگ

گم شده بین بی نهایت بودن و نبودن

یک روز یادم است در حیاط بزرگ این مدرسه

به واقع معمولی

ارزوی رسیدن کلاس پنجم را درسر داشتم

و بلند قدی محصلین کلاس پنجم را

امروز آرزویم برگشتن زمان است و کودک شدن

به قد کوتاهی کلاس اولی ها

و غرق شدن در بازی های به ظاهر کوچک

در بهشت به روی تو باز است

که درس بودن را آموختی

به کودکی که گوش هایش پر بود برای نبودن

 

   + رضا ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱٧
comment نظرات ()

 

سلام بر همه آنهای که بودن را فریاد می کشندپ

و نبودن را دوست ندارند

سلام بر همه آنهای که مرا دوست می خوانند

و گوش هایشان از دشمن خالی است

سلام بر تو ای دوست من

که پری از بودن

و خالی از نبودن

دستهایم بسوی تو دراز است

دستم بگیر

که محتاج

بودنم

   + رضا ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱٧
comment نظرات ()

عشق و نفرت

دیروز عاشق بود

امروز تشنه به خون

دیروز دلواپس بلندی بالش

امروز بدنبال سر بردار کردن

عوض می کنیم

عظمت دوست داشتن را

با دل سنگی

   + رضا ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٩
comment نظرات ()

 

دل بردن و دل شکستن خنداندن و چشم ها را پر اشک خواستن لذتی دارد برای ادم خوب و دیوانگان برای مردمان زود باور و انسان های دیر پندار چه شب ها که با یاد صدای نفس های خیالت تا صبح ستاره شماری کردم و از دور بیادت بودن را هیچگاه فراموش نکردم چه روزهای که کسل می گذشت از انتظار دوباره شب شدن و با خیال رویا ات دل دادن

   + رضا ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٥
comment نظرات ()

فیس بوک

صفحه فیس بوک بودم پیج دوستم باز کردم خط اول فیسبوک پرسیده بود اینو میشناسی؟ گفتم از من نپرس از اون بپرس اصلا منو یادشه بعد از این همه سال!

   + رضا ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٥
comment نظرات ()

 

سلام می کنم به بودنت و به دل شکستنت سلام می کنم به تمام خستگی های که در ازار دادنم می بینی کلافه وسوسه های دلم برای دوست داشتن و یا نفرت از توست وقتی کنارم نشسته ای سکوتم غوغا میکند و قتی دوری از من هوس با تو. بودن خراش میدهد ارامشم را

   + رضا ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٦
comment نظرات ()

نیک بودن

شعر و گریه با هم می آیند

امروز کمی باید بارانی شد

و فریاد زد و درون را
ریخت

روی زشتی  چهره یک دوست

گاهی باید فریاد زد

غرید سر هر نفهمی که

گوش هایش به بی خیالی
خودش سنگین است

فکر می کند خودش تنها در
این دنیا غرق شده

همه سوار کشتی سهمگین

که آهسته می خراشد دل
موجهای  کوه پیکر

باید نعره زد سر بی خیالی
آدمها

که ندانسته می خراشند
نازک پرنیان  احساس  دیگران

کاش آب می آمد و سیل
میبرد ما را بخواب

تا بیدار میشدیم از
بی  خیالی خود

دیدی چقدر کاش میگوییم

در تلاطم بسیار زندگی

خوب باید شد

و نباید گم شد در بی کسی
غم آلود خود

و خوبان را فراموش کرد

خوب باید شد و بلو ر نازک اعتماد دیگران را

نباید خراشید به  سنگینی بی خیالی خود

قدر باید دانست و اعتماد
کرد

که تو را خواهند بخشید

که تورا خواهند بخشید

و این است امیدی برای

آغاز کردن فردایی بهتر

همه چیز آرام خواهد شد

نگران نباشد

خدا بالا بیکار نیست

دستی دارد برای باز کردن
گره های کور  زندگی

و تو  و اعتماد تو 

و تو فریاد تو

زنگوله های دوار حرمش را بصدا در خواهد آورد

نگران نباش

اوست که می داند.

   + رضا ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳٠
comment نظرات ()

عشقم

دیدی عشق را

اروم میلغزید

روی شیب تنهایی ما

و با لاک های زرد نوک ناخن
هایش

تنهایمان را در آغوش گرفته
بود

وخستگیمان را می خراشید

می دیدم گوشه چشمان زیبایت
گاهی

نگاهم را به گره زدن می
خواند

تو آهسته زیر لب زمزمه
میکردی

میدیدم می گویی به دلتنگی:

تورا عاشق نخواهم شد!

می دانستی و میدانستم

 که حرف چون بازی و چرخش زبانی است بی مقصود

در دهانی که

که هر جا می باید بجنبد می
ایستد

هر جا سکوت لازم است چون
تازه رقاص

می لرزد

نگاهت تیز تر از هر عشقی
قلب رامی سوزاند

قلب پر تپش می سوخت

قلبی که با یک نگاه می
ایستد و با نگاهی دیگر میرقصد

چه خوب گفت سهراب

دست عاشق در دست ثانیه
هاست.

یادت امد ان شب کنار برکه

در رقص پر طناز اب

مرمر نگاهت

وجودم را برد به جشن
ستارگان رقصان شب

بیا چون آن شب باز آغوشم
را هدیه بگیر

برای آرامشی  بی پایان

بیا نگاهم را بر روی زلف
سیاهت

 برای عمری به عاریه داشته باش

 از این پس

هر جا خواهی رفت

سنگینی نظرم را بر پیچ و
تابت

هدیه خواهی داشت

دلم در هر بالا و پایین
رفتنی

نگاهت  را بدرقه خواهد کرد

نگذار هیچگاه دیواری

حتی از جنس شیشه 

تلاقی نگاهمان را محصور
کند

نگذار هیچ دستی پیوند انگشتان
 را

سد کند

گرمی نگاهت را دریغ نکن

عاشق سوختنم

بگذار ذوب شوم در دیدارت

و چون ذره ای دود

 که با سوختن تکه چوبی خشک برهوا میخیزد

باقی از من اثری نباشد

مرا بسوز در لذت دوست
داشتنت

مرا ببر در غربت خاطره های
قدیم

ای کهنه عشق همیشه تازه

می خواهم غرق شوم

در مارپیچ زمزمه های
شیرینت

در لاله های پر لطافت و
نرم دوستی هایمان

در کوچه باغهای نم خورده
از ترنم باران معرفت

شبی یا روزی

نگاهت را به چشمانم لحظه
ای دعوت کن

و بگذار نوازش انگشتانم

قرار موهایت را بر هم ریزد

وهر تار موی به جای بچرخد

که انگشتان میرقصاندشان

بگذار مژه هایت

به سرمه سار تاری شبان
سیاه من

که بی تو بودن را خوب می
داند

رنگ گیرد.

مرا بسوزان

لذتی دارد خاکستر عشق بر
باد دادن.

   + رضا ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۸
comment نظرات ()

چشم و اشک

لبانت را می پرستیدند

داغشان کردم

گرد شیرینکده چشمان تو
رقصیدن

گناه است نابخشودنی

چه لذتی است با رقص ابروان
پر مهرت

رقصیدن

می خواهم روزها با رقص
نرمک مژگان زیبای تو

شب کنم روزم را

می خواهم گرمی وجودت پر
کند نبودنم را

در بین مردمانی که بودن و
نبودن بینشان فرق ندارد

جایی که هستی

اکسیژن هوا بیشتر است

جایی که نیستی تنگی هوا
همراهم می چرخد

تو کیستی که می باید تنها
بوییدت

تو کیستی که می باید فقط
گم شد در غربت چشمان زیبایت

تو کیستی که زلفت را باید
بویید

داشتم می نوشتم اشک

صفحه کارم را  گم کرد

زلفانت عجب میرقصند

پیش چشمان همیشه درگیرم.

   + رضا ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد